تبليغاتX
هفت وادی شعر آمار بازديد
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:

هفت وادی شعر
ادبي -مهرزاد روشن- (قابل توجه دزدان آثار ادبی :از ما بدزدید!!!)
شنبه سی و یکم فروردین 1387
از ریچارد براتیگان - برای آیدا ...  

 


هی، تو اونقدر قشنگی که کم مونده بارون بباره
Gee, You're So Beautiful That It's Starting To Rain
اوه، مارسیا
دلم می خواد زیبایی بلوندِ بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه ها یاد بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست
زندگی می کنه
و مثل یک هارپسیکورد درخشان
به صدا در میاد
دلم می خواد برگه های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:

بازی کردن با چیزهای شیشه ای ظریف: 20
جادوی کامپیوتر: 20
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی: 20
کشف چیزهایی در مورد ماهی: 20
زیبایی بلوندِ بلندِ مارسیا: 20+ !

 

شنبه نوزدهم آبان 1386
اتفاق از شاعر ناتمام قیصر ...  
افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد  
چگونه تسلیت بگویم مرگ قیصر را در حالی که مرگ را ایمان ندارم .
چهارشنبه نهم آبان 1386
یک کار از شمس لنگرودی ...  
قطار

راهت را بگیر و برو

دیگر نه کوه را توان ریزشی است 

نه ریزعلی را پیراهن اضافه

نمیدانم به این هم می گویند شعر یا نه اما قشنگ اند .

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
گل هاي نقش كاشي –استاد كدكني ...  

 

گنجشك در تمام زمستان

                          

 زاشتياق

 

از بس كه بهر باغ و بهار انتظار ديد

                                      

گل هاي نقش كاشي مسجد را

                                          

در نيمه هاي دي

                                                                 

صبح بهار ديد.

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
زخم كوچك دل –حسين منزوي ...  

ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم ، آه! چه آسان حرام شد

 

مي شد بدانم اينكه خط سر نوشت من

از دفتر كدام شب بسته وام شد

 

اول دلم فراق تو را سرسري گرفت

وان زخم كوچك دلم آخر جزام شد

 

گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت

ديگر تمام شد گل سرخم ! تمام شد

 

شعر من از قبيله خون است ،خون من

فواره از دلم زد و آمد كلام شد

 

ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را

شعر من و شكوه تو رمز الدوام شد

***....

بعد از تو باز عاشقي و باز ...آه نه !

اين داستان به نام تو اينجا تمام شد .

 

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
مردي كه يك پا ندارد –سيمين بهبهاني ...  

 

شلوار تا خورده دارد مردي كه يك پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش يعني تماشا ندارد

رخساره مي تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شايد از بيست بالا ندارد

بادا كه چون من مبادا  چل سال رنجش  پس از اين

خود گر چه رنج است بودن بادا مبادا ندارد

با پاي چالاك پيما ،ديدي چه دشوار رفتم؟

تا چون رود او كه پايي  چالاك  پيما ندارد ؟

تق تق كنان چوب دستش روي زمين مي نهد مهر

با آن كه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاري شد و دشنه اي شد

اين  خوي گر با درشتي ،نرمي تمنا ندارد

بر چهره سرد و خشكش پيدا خطوط ملال است

يعني كه با كاهش تن جاني شكيبا ندارد

گويم كه با مهرباني خواهم شكيبايي از او

پندش دهم مادرانه گيرم كه پروا ندارد

رومي كنم سوي او باز تا گفتگويي كنم ساز

رفته ست و خاليست جايش مردي كه يك پا ندارد .

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
یک غزل از رهی معیری ...  

 

لاله ديدم روي زيباي توام آمد به ياد

شعله ديدم سركشي هاي توام آمد به ياد

 

سوسن و گل ،آسماني مجلسي آراستند

روي  و موي مجلس آراي توام آمد به ياد

 

در چمن ،پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت

با حريفان قهر بي جاي توام آمد به ياد

 

پاي سروي جويباري زاري از حد برده برد

هاي هاي گريه در پاي توام آمد به ياد

 

شهر پر هنگامه از ديوانه اي ديدم رهي

از تو و ديوانگي هاي توام آمد به ياد

 

 

شنبه هفدهم شهریور 1386
آيه ئ شكوفايي- حسين منز وي ...  

لبت صريح تر ين آيه ي شكوفايي است

و چشمهايت شعر سياه گويايي  است

 

چه چيز داري  با خويشتن كه ديدارت

چو قله هاي مه آلود محو و رويايي  است

 

چگونه وصف كنم هيات غريب تو را

كه در كمال ظرافت ،كمال والايي است

 

تو از معابد مشرق زمين عظيم تري

كنون شكوه تو و بهت من تماشايي است

 

در آسمان ديدگان دريايي تو شرم

گشوده بال تر از مرغكان دريايي  است

 

شميم وحشي گيسوي كولي ات نازم

كه خوابناك تر از عطرهاي صحرايي است

 

پناه غربت غمناك دستهايي باش

كه درد ناك ترين ساقه هاي تنهايي است