تبليغاتX
هفت وادی شعر آمار بازديد
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:

هفت وادی شعر
ادبي -مهرزاد روشن- (قابل توجه دزدان آثار ادبی :از ما بدزدید!!!)
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
با کلاس تر از آنفلوآنزا *** مهرزاد روشن – آبان 87 ...  

عشقش « آناکسا گوراس[1]» است . اولین فیلسوف ساکن آتن به سال 500( ق . م ) .

پرسپولیس را هم دوست دارد و لواشک را .

شطرنج را اما نه !

« کاسپارف [2]» هم اگر « عین القضاه[3] » خوانده بود و « کشف الاسرار[4] » حکما حالیش می شد که چه « سر – کار  بازاری » است جهان و امکان شطرنج باز شدنش آن هم در جامعه ی کمونیستی روسیه  « ممتنع الوجود [5]» است .

باز صد رحمت به مارپله !

آدم را یاد خرمگس آتن می اندازد و آن حرف « سیسرون [6]» که گفت : « سقراط ، فلسفه را از آسمان به زمین کشید . »

وقتی 10 پله مهره ات سقوط کند ، تازه می فهمی « جام شوکران [7]» خوردن یعنی چه ؟

 

حلاج را همیشه نقطه چین می گذارد . اسمش را هم نمی آورد . از بس که بی جنبه است این بشر .

از مقالات شمس تبریز خوانده است که « از همه ی اسرار الهی الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فهم نشد .  »

هنوز الف و لام این الف را هم ، به این لیوان یکبار مصرف نخورانده بودند که دادش درآمد :  « انا الحق – اناالحق » .

حال خوب شد بودند کسانی که حالیش کنند مفهوم بی جنبگی را .

یکی نیست بگوید : آقای حلاج ، نوشابه ی گازدار پپسی کولا ، اگر رساله ی دکترای « مارکس [8] » را خوانده بودی ، چه می گفتی ؟

اصلا می دانی  « هیوم [9]» چه ارتباطی با « بودا[10] » دارد ؟

حیف که به پست « فروید[11] » نیفتادی تا جیک و پیک ات را حلاجی کند !

بگوید تا عالم بداند که پدرت اهل کتک کاری بود و نا مادری ات چه جفاها که در حقت روا نداشته . اگر دختر همسایه تان هم زود ازدواج نمی کرد ، باز شاید به این روز نمی افتادی!

تو اناالحق گفتی ، « مصطفی ملکیان » چه بگوید که به اندازه ی برج میلاد فلسفه می داند ؟

کفر آدم را در می آورد این بی ظرفیت !

 

با این تفاسیر حتما دانستید که این دوست ما فیلسوف است و فلسفه مرض است، اما مرضی متعالی !

تازه از یک خواب طولانی بیدار شده بودم و می خواستم از فرط خستگی ناشی از خواب کمی بخوابم که این فیلسوف بیمار سر از اتاقم درآورد و در حالی که از درد « غده ی صنوبری » می نالید ، تیر به تیر جنازه شد و در کنارم افتاد .

این درد « غده ی صنوبری » سراغ هر کسی نمی آید .اولین بار « دکارت [12]» آن را تجربه کرد. اگر از مرکز سر خطی را به گوش چپ وصل کنید ، زاویه ای را با ستون فقرات شما می سازد و « کتانژانت » این زاویه ، فاصله ای است که « غده ی صنوبری » از مرکز سر شما دارد !!!

به نقل از « دکارت : این عضو ارتباط دهنده ی روح و ماده است . »

اما اگر « غده ی صنوبری » شما آسیب ببیند ، شما مبتلا به مرضی متعالی به نام « سرنادربش »  خواهید شد  !!!

اما چرا گفتم مرض متعالی ؟؟؟

با کلاس ترین و فلسفی ترین مرض قبل از اینکه « دکارت » « غده ی صنوبری » را کشف کند ، « آنفلو آنزا » بود .« آنفلو آنزا » در لغت به معنای نفوذ شوم ستارگان است و می بیند که چه تاریخی پشت این مرض خوابیده است ؟

آدم را یاد « اساطیر نروژی » می اندازد . یاد « ثور» خدای حاصلخیزی و یاد « فرییا » الهه ی باروری . یاد « آپولون » خدای غیبگویان « معبد دلفی » و یاد خرافاتی که « نیوتن » هم بدان ایمان داشت !

اما « سرنادربش» یک چیز دیگر است !

 خیلی با کلاس تر از « آنفلوآنزا » . باشکوه است ، چیزی شبیه « اپرای سیدنی » . این واژه آنقدر عمیق است که می شود « ایفل » را در آن پنهان کرد .

« سرنادربش » نه جزام است که غرنطینه تان کنند و نه ایدز است که از شرم اینکه مبادا از آن کارهای بد کرده باشید و به این مرض که حقتان بوده ، دچار شده باشید ، حتی نتوانید سرتان را بلند کنید !!!

خلاصه که « سرنادربش » است و اگر مردم می دانستند که این یعنی سرطان ناشی از درد های بشری

حتما شما را بغل هم می کردند تا شاید درد شما به آنها هم سرایت کند .

« سرنادربش » درد روشنفکری بود ، درد دانستن ، درد آگاهی .

ماجرا به همین جا هم ختم نمی شود . بسته به اینکه چه سیگاری بیمار را به آرامشی می رساند که « اپیکوریان »  هم بدان دست نیافتند ، نوع بیماری هم متفاوت خواهد بود .

باور کنید که این یاد داشت به هیچ وجه جهت تبلیغاتی ندارد .

اگر  « مگنا » « ضمیر ناخود آگاه فرویدی » بیمار را آرام سازد ، بی شک بیمار متعلق به طبقه ی « پرولتاریا [13]»  است و اگر بیمار در سال 1848 زندگی می کرد به یقین « مانیفست [14]» حزب کمونیسم را امضا می کرد .

اگر بیمار« کنت پایه بلند » مصرف می کند متعلق به طبقه ی « بورژوازی[15]» است اما « کنت پایه کوتاه » این معنا را نمی دهد و در« روانشناسی انسان گرا[16] » این بدان معنی است که بیمار آمادگی پیوستن به « جنبش سوسیالیسم »را دارد .

هر چند نتایج این تحقیقات از سوی عده ای دیگر از روانشناسان با تردید نگریسته می شود .

پیپ نشانه ای از روحیه ی  فئودالی بیمار است و قلیان یعنی خون حلاج در رگ های بیمار جریان دارد .

 

فضا بیش از حد آلوده است و من هم آسم دارم . هوا سرد است و باز کردن دریچه ها هم دردی را دوا نمی کند . بنابراین چاره ای جز خاتمه دادن به این یادداشت را ندارم .

ضمیر ناخودآگاه دوستمان را با کنت پایه بلندی به آرامش می رسانیم و برای شما هم بیماری هایی لاعلاج اما متعالی آرزومندیم .

 



[1] - فیلسوف آتنی که معتقد بود کل در هر جزء کوچک وجود دارد .

[2] - شطرنج باز روس

[3] - عین القضاه  عارف همدانی

[4] - اثر خواجه عبدالله انصاری

[5] - در فلسفه به معنای نا ممکن

[6] - فیلسوف آتنی

[7] - جامی که در آن به سقراط زهر نوشاندند

[8] - کارل مارکس ، فیلسوف و جامعه شناس

[9] - فیلسوف اسکاتلندی

[10] - بودا هم معتقد بود زوال در ذات همه ی چیز های مرکب است .

[11] - روانشناس اتریشی

[12] - پدر فلسفه ی نو

[13] - کارگری

[14] - مرام نامه

[15] - سرمایه داری

[16] - شاخه ای از روانشناسی

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
محمد رضا شفيعي كدكني ...  

محمد رضا شفيعي كدكني ( م . سرشك ) در سال 1318 در كدكن از روستاهاي ترتب حيدريه خراسان به دنيا آمد . او از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسي درجه دكتري گرفت . شفيعي كدكني در زمينه تحقيق و ترجمه ، كتاب هاي فراواني انتشار داده است . ا زاو مجموعه هاي زمزمه ها ، شنخواني ، از زبان برگ ، در كوچه باغ هاي نيشابور ، ازبودن و سرودن ، مثل درخت در شب باران و بوي جوي موليان و هزاره دوم آهوي كوهي انتشار يافته است .

حسرت نبرم به خواب آن مرداب    كارام درون دشت خفته است

دريابم و نيست باكم از طوفان      دريا همه خوابش آشفته است

محمد رضا شفيعي كدكني يكي از پرمايه ترين و آگاه ترين شاعران معاصر است . وي با آگاهي فراوان از گذشته فرهنگي ايران قدم در اين راه نهاده است . شعر او جلوه گاه اجتماع و طبيعت است . زبان شعر او فصيح و دقيق و روشن است . او با شعر خود گونه اي از بارورترين زبان هاي تمثيلي شعر معاصر را به نام خود ثبت كرده است . در شعر او اثري از تملق گويي و يا پرگويي ديده نمي شود . زباني نرم و پر توان دارد تصاوير خيال در شعر او به روح مي رسد . او هرگز  به دنبال وزن هاي عجيب و غريب نمي رود و قافيه را همچون عنصري خارج از شعر تصور نمي كند . اشعار او غالباً رنگ اجتماعي دارد . اوضاع جامعه ايران در دهه هاي چهل و پنجاه در شعراء به صورت تصوير ها و رمزها و كنايه ها منعكس است . كدكني بازيروبم الفاظ فارسي بسيار آشنا ست و در شعر از ديدگاهي انساني و اجتماعي سخن مي گويد .

شفيعي شاعري را با غزل آغاز كرد ، مجموعه زمزمه ها نمودار توانايي و آگاهي ويا ز شعر كلاسيك فارسي است و از سويي قدرت وي در غزل را نشان مي دهد . البته او خيلي زود قالب و بيان شعر سنتي را رها كرد و به سوي شكل زبان نيمايي روي آورد و به شعر اجتماعي و حماسي جديد پرداخت اين تغيير و تحول را در مجموعه شبخواني و از زبان برگ به خوبي مي توان دريافت . او با وجوديكه در مجموعه از زبان برگ ، از غزل عاشقانه فاصله مي گيرد اما روح لطيف تغزلي او هرگز رهايش نمي كند . شفيعي فريفته طبيعت است و طبيعت بزرگترين مايه الهام اوست .

با اين همه در درون اين شاعر پاكدل همواره اندوه تلخ و گزنده موج مي زند كه آن را با طبيعت در ميان مي گذارد . شفيعي با انتشار (( در كوچه باغ هاي نيشابور )) نشان مي دهد كه شعرش در مسير تكامل افتاده و راه واقعي خود را يافته است اين مجموعه نمودار تلاش اوست برا ي راه يافتن به نوعي شعر اجتماعي و حماسي و انساني .

آخرين برگ سفرنامه باران ،

                                     اين است :

كه زمين چركين است .

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
و اما ما... ...  

تاريخ با  همه ي فر از ها و نشيب هاي ا ش و با همه ي كاستي ها و ر استي ها ي ش  حاوي نكات و در س هاي است كه به سادگي نبايد از كنار  ا ن گذشت .تار يخ  ر ا حتي اگر قوم برتر هم بنويسند باز هم قابل انكار نيست .آنچه به تاريخ هويتي خاص مي بخشد آن تكراري است كه در بطن تاريخ نهفته است و درسي كه تاريخ به ما مي دهد( انسان ها از تاريخ درس نمي گيرند.)

اما حسين (ع)در ا ن جامعه و حكومتي كه زير چتر اسلام داير شده بود    به عنوان يك روشنفكر متعهد    خطر ا نحراف  و انحطاط در جامعه را به وضوح مي ديد و براي خودش و امثال خودش مسئوليتي عظيم  تصور مي كرد .در حكومت ظالمانه يزيد  با هر آزاد انديشي آزادي خواهي و آزادي بيان ظالمانه برخورد مي شد و امام به مقابله برخاست و آگاهانه و عالمانه بر پاي آرمان خويش ايستاد .

يكي ا ز راهكارهاي پيشرفت جوامع قلم هاي نويسندگاني است كه افكار نخبگان جامعه را منعكس مي سازد و در دسترس مردم قرار مي دهد  و اگر قلم هاي زنده و ارزنده آزاد   باشند ميتوان  افكار عمومي را  آگا ه  كرد و با انتقادات منتطقي و دلسوزانه دستگاه حكومت را در پيشبرد  اجتماع ياري كرد و بر اين مبنا است كه در اسلام اثر قلم دانشمندان بالا تر از خون شهيدان است .(مداد العلما افضل من دما ءالشهدا )

و لي  در حكومت بني اميه اين حق مشروع از ملت  مسلمان سلب شده بود و فقط قلم هاي آزاد بودند  كه در راه حكومت استبدادي به كار مي افتادند و حقيقت  را وارونه جلوه مي دادند  و افكار   را منحرف  مي ساختند .در همان ايامي كه دولت وقت  امام را مورد تهاجم قرار مي دهد  امام نامه هاي به روساي بصري مي نويسد اما حاكم خونخوار بصري  نامه رسان امام را بدون محاكمه  اعدام ميكند  و اين چنين است  كه اين حق مشروع( آزادي بيان و قلم ) از  امام سلب ميشود  و بي ترديد مي توان گفت كه امام بيش از هر چيز آزاد انديش و آزادي خواه  بودند

 

نكته قابل  تامل ديگر  در اين برگ از تاريخ بهانه هاي واهي است كه حكومت فاسد يزيد با  استناد به آنها  با امام برخورد مي كند  و مردمي كه به نام دين و به كام حكومت سكوت مي كنند  در واقع حكومت با  نقب ها و نيرنگ هاي مي زند حق را باطل  جلوه ميدهد  و براي اين كه  نظم عمومي حفظ شود و براي مصالح حكومتي با روشنفكر فرهيخته اي چون حسين ا بن علي برخورد  مي نمايد  در واقع حسين ا بن علي را مي توان از اولين كساني برشمرد كه در جامعه اسلامي كه به نام حق و به كام مصلحت قرباني بازي هاي كثيف سياسي و فساد حكومتي ميشود 

 

و به گفته مرحوم شريعتي مصلحت  اين تيغ بي رحمي است كه هميشه حقيقت را  با ا ن ذبح شرعي  مي كنند  هرگاه حقيقت ا ز صحنه جنايت  خصم پيروز برميگردد در خيمه ي خيانت دست به دست مصلحت خفه ا ش مي سازند و سرنوشت  علي گواه است   

 

نشريه آفتا ب  به قلم سعيد  روشن                27/3/86

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
در جستجوی نور مهرزاد روشن ...  

در جستجوي نور(ديدار با استاد محمد بهمن بيگي) * نشريه ئ مهرگان آبان 83

فروردين ماه است و اينجا شيراز .جائي كه حافظ بيش از هفت قرن پيش خال رخ هفت كشورش خواند.هوايي زلال و شفاف دارد و آبهاي روانش آبروي بهشت مي برند .ياس و نسترن از اندام نار و نارون بالا مي خزند گوئي همه در جستجوي نورند .به شيراز آمده ايم و عزم ديدار مردمان صاحب كمالش را داريم و اين بار يك ترك پارسي گوي محمد بهمن بيگي پير درد آشامي است كه با جوانان مي مي نوشد 84سال دارد و با من 22 ساله سر يك ميز مي نشيند جوانيش به شگفتم وا مي دارد .          

 مبتكر آموزش عشايري است و ساليان سال مدير كل آموزش عشايري ايران بوده و در سال 1973 نيز جايزه بين المللي يونسكو  را نصيب خود ساخته است و بي ترديد نامش به شايستگي در تاريخ فرهنگ كشورمان ثبت خواهد شد . شايد معاصران وي به درستي قدرش را نشناخته اند و بي جهت نيست كه بزرگان گفته اند :عالمان به سبب زيادي جاهلان غريب اند.

 مسلط به سه زبان انگليسي فرانسوي و آلماني است و غالب آثار ادبي معروف جهان را به زبان اصل خوانده است .سنجيده و شيرين سخن مي گويد آنگونه كه با كاروان مصري چندين شكر نباشد .خانه ساكت است و ديوارها خاموش و ما از هر دري سخن مي گوييم .داستاني كوتاه و غزلي بلند برايش مي خوانم به نقد مي نشيند خرابات نشين است سعي دارد راه را نشانم دهد .خراب ميشوم روشنايي به آفتاب و گل به يوسف فروخته ام .رنگ مي بازم آنگونه كه اختران شب نما به پيش خورشيد .نام بلندش را مي توانيد در انتهاي مقدمه اي كوتاه اما شور انگيز و زيبا بر اشك معشوق دكتر مهدي حميدي شيرازي بيابيد در سال 1324 اولين كتابش را انتشار داده و بعدها بخاراي من ايل من را آفريدكه حادثه اي بزرگ بود سر مشقي براي خوب ديدن خوش نوشتن وخوب زيستن .                  

خود را نويسنده نمي داند .محجوب است و پرده داري مي كند .بزرگ است آنچنان كه در آئينه كوچك ننمايد مي گويد ايمور  را بيش از ساير داستانهايم دوست دارم و ايرج افشار را از مشوقان بزرگ خود مي داند .

 از آثاري كه در او تاثير گذاشته اند مي پرسيم .چرند وپرند دهخدا و سگ ولگرد  صادق هدايت بعضي از داستانهاي صادق چوبك و دو سه داستان از جمال زاده و تحقيقات علي دشتي در مورد شعراي ايران رابي تاثير نمي داند.

در ميان نويسندگان خارجي نيز فيودور داستايوفسكي و آنتوان چخوف را از روسها و گي دو موپوسان آندره ژيد و رمن رولان از فرانسوي ها و ارنست همينگوي ا.هنري و جان اشتاين بك را از سايرين بيشتر دوست دارد.                      

در مورد نثرهاي مورد علاقه اش مي پرسيم و ايشان مجله سخن با سر مقاله هاي خانلري و نثر دكتر محمود صناعي عبد الرحمان فرامرزي محمد حجازي كريم كشاورز احسان طبري در آن سال هاي دور و از جديد تر ها نثر ندوشن و زرين كوب را نام مي برد و اضافه مي كند كه گمان مي كنم كه مقلد هيچ يك نبوده ام .   

 از كريم امامي برايش مي گويم كه در مجله كلك ضمن تمجيد از بخاراي من ايل من در اين شيوه نگارش ميرزا حبيب اصفهاني مترجم حاجي بابا را بر ايشان مقدم دانسته اند .ميگويد حاجي بابا را به انگليسي خوانده بوده ام و بعد از مطالعه مطلب كريم امامي به سراغ ترجمه اش رفتم و متاسفانه چه دير . او هم معتقد است كه ترجمه حاجا بابا از اصل آن شيرين تر است .سخن را به شعر معاصر مي رسانيم  قسمتي از افسانه نيما را به شيريني و با شور هر چه تمام تر مي خواند و مي گويد نيما به خوبي از عهده رسالتش بر نيامده است (آي آدمهاي )نيما را مي خواند و آن را با سبكباران ساحل هاي حافظ قابل قياس نمي داند و مي گويد آنها كه سواد خواندن سعدي و خاقاني را ندارند به سراغ شعر معاصر مي روند اما با تمام اين وجود چند كار از سياوش كسرايي اخوان فروغ و شفيعي كدكني را مي ستايد.        

    شاملو را كوچك نمي داند اما ترجمه هايش را بيشتر دوست دار دو مهدي حميدي شيرازي را منتقدي بزرگ و شاعري سترگ مي داند و فريدون توللي هم شاگردي سال هاي دور خويش را چه در شعر معاصر و چه در شعر كهن مي ستايد .موسيقي اصيل را دوست دارد و شجريان را آوازه خوان بي رقيب موسيقي ايراني ميداند واز آثار ژرژبيزه موتزارت وليست لذت ميبرد .تربيت 10 هزار معلم و باسواد كردن بيش از نيم مليون نفر از مردم عشاير را بسيار با ارزش تر از نوشتن چند كتاب مي داند .           

 خاطره اي از جلال آْل احمد برايمان نقل مي كند و به عمل نصيحتمان ميكند .   جوانان سعادتمندي نيستيم اما پند پير دانا را آويزه ئ گوشمان مي كنيم و هر چند قصد نداشتيم دامن نگار سرمست را زود از دست بدهيم اما براي آسايش ايشان به ديدار چند ساعته مان پايان مي دهيم و ترك كام خود مي گوئيم تا كام ايشان برايد .آرزوي فزوني حسن برايشان مي كنيم واميدواريم كه تن ايشان به ناز طبيبان نيازمند نباشد .

مهر زاد روشن چهارشنبه 19/1/83

یکشنبه چهارم شهریور 1386
بي نقاب – حسين مهد وي –آبان 83 ...  

بگذار و بگذر آفرينش شرمسار اين فرومايگي ست. اينان جسمانيت حقارتند . ستيزه هاشان بيهوده و اندك مايه است . در فراخ ترين چشم اندازها ،تنها سوداي سود و سلامت به تماشاشان وا مي دارد . بر هيچ پيماني استوار نمي مانند انسان را وانه! به ياد آر! واپسين صدا را به ياد آر! از پشت خرسنگ هاي استوار مي خواندت: «- اي قديس به آسمان برگرد! »
و تو به دشت فرو آمدي تا رمه ها را به آسمان بري . بي عصا و كتاب ، بي كشتي و نافه . فرو آمدي با كلامي مجرد . با پيام موجز« بازگشت » رجعت به چراگاه سبز و آبشار نقره : بادهاي نوازنده در بي كرانه اي از لاجورد. رمه را رها كن! بهل و باز گرد .
«سعادت» باريكه راهي ست . بيش از يك تن از آن عبور نخواهد كرد .
«بهشت» در قلب تو ست. «بهشت» براي «تو» بهشت است و براي «شما» فريبي است بي آغاز . به اندرز و ستيز با دو پايان خو مگير كه همچو ايشان مي شوي .
در جمعيت منفردند و در انفراد، تمامت طلب .
آدميان، جهان هاي گوناگون اند . «عشق» ترفند آناني است كه از ستيزه در ستوهند . چون در بستر«دوستاري» دمي بياسايند و دم آسوده كنند، ستيزه جو خواهند بود .
«ابديت» در مرگ است و پلشتي در «ميرايي» بمير و جاودان باش!
تك و پوي نيكان و نشخوار پلشتان هر دو يكي است . از تلخ زباني شان امان نخواهي داشت. با پلشتان پلشتي مكن و با نيكان همنشيني مباش ! بر آنان ببخش اما هرگز با ايشان مباش . به باريكه ئي بيانديش كه تنها «تو» از خماخم اش گذر تواني كرد .آزمندان درود مي گويند . آدمي نردبان آدمي است . و هستي هزار سو ست . «آن» كه فرا مي رود فرو رفته است و «او» كه فرو رود نيز ، فرو رفته است .
دستاني براي دزديدن و دو پا براي گريختن . از آدمي جز خيانت ، طلب كردن خامي است . «اميد» مكري است تا در گنداب فرو تر شوي . آسمان را به آر !
و واپسين خاطره را . خرسنگ هاي استوار ردپاي خاطره اي است در آسمان . به فرجام «جمعيت» ميانديش! ايشان را از خود بران و راه خويش گير!
«بدان» بدان بي نقابند و «نيكان» ،بدان پوشيده .
چونان مباش ! پشت هيچ نقابي پنهان مشو و در هيچ جامه اي جا مگير!
زلال و بي پيرايه بر گونه «او» ، آن سان با شكوه كه ددان بر دامن ات بيا رامند و دوپايان از تو برمند .
دوپايان از خويش مي رمند چرا كه ياراي نگريستن به «او» را ندارند . فر او بزم آراسته ي فرومايگان را به زشتي مي كشاند . چرا كه فرو مايگان توان بي پيرايگي توان بازگشت به آسمان را ندارند . اينان دلباخته ي خاك و دم خور خوكانند .
زلال و گسترده باش ! تا آفتاب در تو بگذرد ،نهنگان در تو غوطه خورند .
فرستادگان در كشاله ي رانت نماز بگذارند . بهشت در قلب توست .
هيچ چيز در پيش نيست . پرستشگاه تو در جانت فروزان مي ماند اگر دوپايان را وا نهي . تو بهشت خواهي شد ، چرا كه با خويش پيمان بسته اي نه با پيمان شكنان . «جماعت» تجسم فساد است . جريده باش . فرومايه ، در ستيزش كوته بين و خوش دل است . با نيك و ناخوب بيگانه باش . با نيك بيگانه تر .
تا آفتاب از تو نگذرد، آسمان خاموش مي ماند . پيرايه جان مباش !

جمعه دوم شهریور 1386
Big bang *mehrzad roushan85/9/16 ...  
Big bang
به نام نور
گرم شد ، داغ و داغ تر، حدود 6/4 میلیارد سال پیش کسی در مرکز هستی ایستاد و آنگاه آن حادثه بزرگ اتفاق افتاد . انفجار بزرگ big bang و زندگی آغاز شد .
اولین فیلسوفی که بشر به یاد دارد شخصی است به اسم طالس اهل میلتوس از مستعمرات یونان در آسیای صغیر و این به سال 600 پیش از میلاد بود و فلسفی تر ین جمله ای که از او به ثبت تاریخ رسیده این است که همه چیز پراز خداست و آب است كه منشا همه چیزهاست .
فلسفه با طبیعت آغاز شد و 60 سال بعد عقل گراها میدان داری را از فیلسوفان طبیعی گرفتند و ادعا کردند که حواس تصویری نادرست از جهان به ما می دهند وآدمی را جز عقل راهی به رستگاری نیست .
بعدها تجربه گرایانی چون هراکلیوس آمدند و خداوند را همان روز وشب زمستان وتابستان جنگ وصلح و سیری و گرسنگی نامیدند .او اضداد را مهم ترین ویژگی هستی خواند .
در سال 500 قبل از میلاد آنا کسا گوراس آمد که اعتقاد داشت کل در جزء کوچک وجود دارد . دانشمندان امروزی آن را شبیه سازی می نامند . فکر ش را بکنيد یک تکه از دماغ شما را بردارند ویکی شبيه شما را درست کنند .چه فاجعه ای مي شود مخصوصا اگر شما با دماغتان مشكل داشته باشيد .
خوشبختانه آتنی ها چنین فیلسوف گستاخی را به بهانه این که ادعا کرده بود خورشید خدا نیست وسنگی گداخته است ادب کردندو سر جایش نشاندند .
به سال 460 قبل از میلاد ذیقراطیس آمد تا این چراغ همچنان روشن بماند او همه چیز را مکانیکی میدانست و طبیعت را ترکیبی از اتمهای برش ناپذیر خواند و گفت ترجیح می دهد برهانی تازه از طبیعت را کشف کند تا پادشاه ایران باشد و قدر مسلم منظورش از پادشاه ولایت فقیه نبود !
و ا ما سه اعجوبه جاودان تاریخ فلسفه سقراط ،ا فلاطون و ارسطو چون گذر ما گذری تاریخی است از خرمگس آتن شروع می کنم .یک خردگراکه اعتقاد راسخ به عقل ا نسان داشت و خدا را شکر که از اواثری به جا نمانده ومجبورش کردند که جام شوکران را بنوشدوگرنه معلوم نبود چه بلائی به سر فلسفه می آورد تا اینکه نوبت ا فلاطون رسید و ا فسا نه غار را مطرح کرد و نظریه اعجاب ا نگیز مثل را. او از طرفداران دولت تولاتیر(دولت خود كامه) بود با این تفاوت که نمی دا نست خود خداوند هم طرفدار دموکراسی است چرا که هیچ پیامبری را از میان فیلسوفان بر نگزید البته باید این واقعیت را پذیرفت که آن روزها هنوز اینترنت اختراع نشده بود حالا دیگر ربطش را خودتان پیدا کنيد .
واما ارسطو، آخیرین فیلسوف بزرگ یونان واولین زیست شناس .او اعتقاد داشت آنچه در ذهن است ا بتدا در حواس بوده است و هستی را یک سلسله چیزهای مختلف جداگانه خواند که صورت وجوهر را به هم می پیوندد.
کلبیان آمدند و دیوجا نس که دم از قناعت می زد . رواقیان که اولین اومانیست ها بودند واپیکوریان که همه شاخه ای از درخت تنومند سقراط بودند. راستی هیچ فکر کرده اید که اگر افلاطون آنچه را می گفت که سقراط آنگاه ممکن بود ارسطو دم از مثل ا فلاطون می زد. اگر نفهمیدید مهم نیست چون چیز زیادی را از دست نداده اید.
تا اینکه مسیح متولد شد وجهان 18 ساله شد .ابوعلی سینا به شاگرد خود جوزجانی گفت تمام چیزهایی را که باید قبل از 18سالگی آموختم وبعد از آن فقط آموخته هایم عمق بیشتری پیدا کرد .من فکر می کنم زمان تولد مسیح جهان 18 ساله بود .
تا اینکه فلسفه قرون وسطی را پشت سر گذاشت ودکارت پا به جهان فلسفه نهاد وجان تازه ای به عقل گرایان داد .می اندیشم پس هستم .او انسانها را نوعی ماشین مکانیکی می دانست .یادت میآید ذیمقرا طیس هم حرکات ا نسان را مکانیکی خواند شاید دکارت فقط یک دزد فهیم باشد چیزی شبیه حافظ خودمان .
اسپینوزای هلندی که می گفت خدا جهان را نیا فریده است که خود بیرون آن بایستد بلکه خدا خود جهان است واگر به خاطر داشته باشید طالس هم جمله ای شبیه به این را قبلا گفته بود و ای کاش همه دزد ها اینگونه معتقد به وحدت وجود بودند آن وقت دنیا پر از بایزید بسطامی بود ونعره های الله وما اعظم و شانی .
قرن 17قرن خرد گرایان (دکارت اسپینوزا ولایب نیس )و قرن18قرن تجربه گرایان (لاک وبارکلی وهیوم)بود .
هیوم افکاری شبیه به بودا داشت .او ادراک را تا ثرات وتصورات می دانست و تصورات را هم بسیط و مرکب .حالا اینها یعنی چه الله اعلم.
واما دیالکتیک هگل فکر سومی که تناقض ها را رفع می کرد (تز ،آنتی تز و سنتز )یا برنهاده، برابرنهاده وهم نهاده ونکته جالب این تفکر این است که در برابر هر تزی، آنتی تزی وجود دارد كه در نهایت به سن تزی ختم می شود وخود سن تز به نوبه خود یک تز جدید است .
ومارکس که آمد یک پیش بینی تاریخی ا نجام دهد یک تاریخ سازی به راه انداخت . در سال 1830،داروین کار را به جاهای باریک تر هم کشاند و مد عی شد که ما با الاغها و ميمونها هم، نسبتی داریم .همه اینها را برایتان نوشتم که بدانید جوا بها زیاد هم مهم نیستند واگر خوب بيانديشيد میبینید که پرسشها از اهمیت بیشتری برخوردارند .
به قول ارشمیدس اگر نقطه مستحکمی به من نشان دهید که بر آن بایستم زمین را از جا تکان میدهم .
سخنم را با سنگ قبرکانت به پایان میبرم . دو چیز ذهن مرا به بهت و حيرت می اندازد وهر چه بیشتر و ژرفتر می اندیشم بر شگفتی ام می افزاید یکی آسمان پر ستاره ای که بالای سر ماست ودیگری موازین اخلاقی که در دل ماست.