تبليغاتX
هفت وادی شعر آمار بازديد
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:

هفت وادی شعر
ادبي -مهرزاد روشن- (قابل توجه دزدان آثار ادبی :از ما بدزدید!!!)
چهارشنبه دوم دی 1388
برای ماهی کوچولوی عاقل ...  

ماهی کوچولوی عاقل سلام  !!!

    هی می گی کار باید عقلانی باشه . هی دو دو تا ، چهار تا می کنی و  گیر می دی به من که کارهات از روی احساساته .     خوب می دونی من حالم از انتگرال به هم می خوره ، چپ می ری ، راست میای دم از منطق می زنی و می گی زندگی یعنی ریاضیات ، یعنی علم .  

هی دوست داشتن رو ربط می دی به لبنیات . عصاره ی دوست داشتن و مهربانی هم می شه کشک .  بالاخره یه دلیل کاملا عقلانی و منطفی واسه کارهام  پیدا کردم . یه چیزی بیشتر از منطق . کاملا علمی . خود دانشمند ها گفتن . باورت می شه ؟ حوصله کنی میگم برات . داشتم روانشناسی می خوندم . رسیدم به نظریه ی بابایی به اسم کنراد لورنز . یه مبحث شیرین و جالب به اسم «‌‌ دوره های حساس » .

راستش خیلی مطمئن نبودم این یارو ، کنراد خان ، مرد باشه .

ماهی کوچولو ، فدای اون ابروهات که وقتی اخم می کنی ، شکل قلاب به خودش می گیره ، بر نخوره به اون شخصیت فمینیستی ات .  منظوری نداشتم ، همین جوری گفتم یه بابایی !!!

یه جورایی حس کردم به کنراد میاد که مرد باشه . اسمش یه جورایی مردونه است . نیست ؟  مثل مهرزاد می مونه .

بگذریم ، خیلی مرد یا زن بودنش مهم نیست . نظریه اش خیلی مهم تره .

کنراد خان یا خانم لورنز می گه دوره های حساسی در رشد وجود داره که اگر طی اون دوره ها اتفاقات خاصی بیفته ، رشد روند طبیعی خودش رو ادامه می ده .

پیچیده نیست اگه به یکی ، دوتا مثال خوب توجه کنید .

سرنوشت جنسیت جنین شش یا هفت هفته بعد از لقاح رقم می خوره . یعنی هفته ششم یا هفتم ، یه دوره ی حساس واسه جنینه که تکلیفش مشخص شه که بعدها ، این جنین ، کنراد خان می شه یا خانم لورنز ؟

یه مثال دیگه ، شش یا هفت سال اول زندگی دوره ی حساسی واسه یاد گرفتن زبانه . یعنی خود این یارو ، کنراد خان یا خانم لورنز ، اگه تا قبل از هفت سالگی زبان یاد گرفت که هیچ وگرنه  مجبوره تا آخر عمر با این خانمی که جاش گوشه ی پایین ، سمت چپ تلویزیونه ارتباط برقرار کنه .

این فقط در مورد انسانها نیست . در مورد حیوانات هم صدق می کنه .

مثلا اگر بچه گربه ی یک ماهه رو چهار روز از نور محروم کنید ، آسیب شدیدی به بیناییش وارد میشه و حتی احتمال داره بیناییش رو از دست بده . این یعنی چهار روز بعد از یک ماهگی دوره ی حساسی برای بینایی  بچه گربه است .  

اینها یعنی چی ؟

 چه ارتباطی به ماهی کوچولو داره ؟

اولین بار که ماهی کوچولو رو دیدم بارون می اومد . ابلیس از بوی خاک بدش میاد  و  وقتی بارون میاد  ابلیس ها از زمین فاصله می گیرن . آخه تحمل بوی خاک بارون خورده رو ندارن . کافیه چند دقیقه زیر بارون بایستید تا وجودتون از ابلیس پاک بشه . من یواش یواش داشتم زیر بارون حل می شدم و  ماهی کوچولو رو وقتی دیدم که حسابی خیس شده بود . موهای رو پیشونیش شکل قلاب ، به خودش گرفته بود و یه کوچولو هم اخم کرده بود . همه می گن چهره ها با لبخند زیباتر می شن . شاید اینطور باشه اما به نظر من یه اخم کوچولو چهره رو خیلی دوست داشتنی تر می کنه .

خب ، این همه زیبایی  زیر بارون ، اونم تو محیطی که هیچ ابلیسی وجود نداره ؛ اینا همه میشه یه دوره ی حساس و ویژه . حالا من از کجا پیدام شد و ماهی کوچولو چه جوری جا خوش کرد تو دل من ، نمی دونم . مهم اینه که طبق نظریه ی این یارو کنراد خان یا خانم لورنز من باید عاشق می شدم .این یعنی جوانی یه دوره ی حساس واسه عاشق شدنه ، که اگه اتفاق بیفته ، رشد روند طبیعی خودش رو ادامه می ده و اگه اتفاق نیفته ، نشانه ای از بیماریه . درست مثل یه بچه که تا شش سالگی وقت داره زبون یاد بگیره منم همونجا آخرین فرصتم بود واسه عاشق شدن . فرقم با اون بچه این بود که اون بچه زبون باز می کرد اما من زبونم بند اومده بود . اگه ماهی کوچولو رو نمی دیدم ، مثل گربه ای که از نور محروم شده باشه ، ممکن بود کور بشم .

ماهی کوچولو !

چه جوری این همه دریا رو جا دادی تو اون چشم های زلالت ؟؟؟

فدای سفیدی چشمات که مثل یه گوله برف نشسته صاف وسط تابستون چشمات . من با تو بزرگ شدم . من با تو دنیام رو بزرگ تر کردم . حالا اگه تو دوست نداری پا به برکه ی من بزاری ؛ خب اشکال نداره . مهم اینه که من دیگه کور نیستم . حال دیگه می دونم چشم به چه دردی می خوره . می تونم زل بزنم به آفتاب . حالا دیگه می دونم چه چیزی ارزش دیدن داره و چه رویایی زیباترینه !!!

 

                                        کسی که ماهی کوچولو رو بزرگترین رویا می دونه .

                                                                  کنراد ، ببخشید

                                                                   مهرزاد !

شنبه هجدهم مهر 1388
شما یه چیزی بگید به ماهی کوچولو ...  

بهت سلام نمی کنم  ماهی کوچولو !!!

 

چه سلامی ؟

چه علیکی ؟

 خیلی دلم گرفته .

از دست تو ! شایدم  ، از دست خودم !

آخه این روزا فرق خودم رو با تو نمی دونم . می خوام به خودم فکر کنم اما سر از چشم های تو در می آرم .

 نه اینکه سر از کار چشمات در بیارم . نه . سر از کار چشمات --- کسی درنیاورد ( این تیکه رو با آواز بخونید ) .

چشمات یه جورایی مثل انتگرال چهار گانه می مونن . بی فایده است اگه کسی بخواد وقت بزاره ، محاله بتونه حلش کنه . مثل  من که حالا گیجم . آخه این مسئله اصلا معلومات نداره . این همه مجهول تو چشمات چیکار می کنن ؟

اما می دونم که تقصیر خودمه . نباید ، یه بار دیگه بد قولی می کردم .

دو سال پیش ، به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ کس رو راه ندم تو زندگیم . وقتی ابوطالب[یه دوست عزیز که در یک تصادف رانندگی گمش کردم ] یه تکه از وجودم رو برداشت و با خودش برد زیر خاک ، فهمیدم که هیچ غریبه ای ، آشنا نمی شه مگه زمانی که یه تکه بزرگ از وجودت رو برداشته باشه . حالا اگه این آشنا بخواد بره اون تکه ای رو که برداشته ، پس نمی ده . چون قسمتی از وجود خودش شده . منم تصمیم گرفتم  که دیگه اجازه ندم کسی تکه ای از وجودم رو  ، گرو برداره .

آخه یواش یواش شبیه پازلی شده بودم که هر روز یه تکه ازش گم می شه .

اما مگه ماهی کوچولوها واسه بازی کردن با برکه از کسی اجازه می گیرن ؟

سرشون رو می اندازن  پایین و هی قلقلک می کنن  برکه ای رو  که حتی دوست نداره  با هیچ ماهی کوچولویی بازی کنه .

ماهی کوچولو !!!

 می دونستی همه ی برکه ها یه روزی دریا بودن ؟

شاداب و پر از جنب و جوش . پر از حرکت . پر از موج . می دونستی موج زمانی متولد میشه که دریا عاشق شده باشه و زمانی میمیره که دریا عشقش رو گم کرده باشه ؟

یه روز دریا خواست عادت کنه به مرغ های سفیدی که با سر و صدای زیاد داشتن با موج ها بازی می کردن .  اما مرغ ها مهاجر بودند و فصل کوچ که رسید ، با اینکه واسه خودشون جا باز کرده بودن تو دل دریا ، پر کشیدن و رفتن تا سر به سر یه دریای دیگه بزارن . موج ها مردند و از دریا فقط یه برکه موند .

تنهایی و عشق از دریا یه برکه می سازه . می بینی  چه نسبت عمیقی دارن اینها با هم . نسبتی به عمق همه ی دریاهایی که ازشون فقط یه برکه باقی مونده .

 

خب ماهی کوچولو !!!

حالا از راه رسیدی و بی خبر از دل  دریایی برکه ، هی بالا و پایین می پری و بازی می کنی و سر به سر ش می زاری .

می گن عاقل از یه سوراخ فقط یه بار گزیده می شه . اما عاشق ها که عاقل نیستن . برکه اگه عاقل بود که الان دریا بود . برکه رو می شه گول زد . هزارتا ماهی کوچولوی دیگه هم بیان می تونن سر به سر ش بزارن .

دو تا قلاب  پنهون کردی تو اون چشمای زلالت و هی زل می زنی به چشمای برکه و  منتظری یه تکه از پازل رو هم ، تو برداری و یه روز که دلت خواست  سربه سر  یه برکه ی دیگه بزاری ، بپری و بری ؟

نمی گی چی قراره سر این برکه بیاد ؟؟؟

وقتی جدایی و عشق از دریاهای پر از موج ،  یه برکه می سازه ، چی قراره از یه برکه بمونه  وقتی تو هم تنهاش بزاری .

ماهی کوچولو تو رو به تموم دریاهایی که فقط یه برکه ازشون باقی مونده قسم می دم !!!

اگه قراره برکه ای رو تنها بزاری هیچوقت سر به سرش نزار .

 

یه برکه که مفهوم تنهایی رو خوب می فهمه

مهرزاد

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
برای ماهی کوچولو 2 ...  

ماهی کوچولوی ساده ،سفید  و بی تکلف سلام !  

لابد می گید این دیگه چه جور ماهی کوچولویه ؟

آخه ماهی کوچولوها چند نوعن . بعضی شون راه راهن و بازیگوش . بعضی شون خالهای مشکی دارن و فقط تو آبهای عمیق شنا می کنن . بعضی اما سیاهن و لجباز و خلاف جریان آب شنا می کنن . مثل ماهی کوچولوی صمد  . ماهی کوچولوی من اما  ساده است  و سفید .  مثل آینه !

ماهی کوچولوی من فوق العاده دوست داشتنی یه زیباست و دوست داشتن اون یه لطف نیس . مگه می شه یکی پیدا بشه که زیبایی رو دوس نداشته باشه . اصلن نمی شه اونو دوس نداشت .  

 تازگی ها من و ماهی کوچولو یه قرار با هم گذاشتیم . یه قرار که حالا می خوام در موردش صحبت کنم . قرار شده که من  ساده حرف بزنم و ماهی کوچولو هم تلاش کنه ( به قول خودش ) درک شعری شو بالا ببره .

اول نوبت منه که به قولم عمل کنم . یعنی ساده حرف بزنم .  بی ردیف ، بی قافیه ، بی کنایه ، بی ابهام !

اصولن من ساده حرف می زنم . خیلی ساده . به قول فروغ من از نهایت سادگی حرف می زنم  !

 وقتی شما تلاش می کنید ساده حرف بزنید از سر سادگی حرف هاتون پیچیده به نظر میان !

اما گفتم که : اصولن من ساده حرف می زنم . با نانوا ...  مثلن می گم : آقا ، پنج تا نون لطفن !  در حالی که می شه به نانوا گفت : نان را از هر طرف که بخوانی نان است یا  نان می خواهم آقا . از گندم زار چه خبر ؟

من ساده حرف می زنم با راننده تاکسی  ...  مستقیم ! در حالی که می شه پرسید : آقا زندگی چند مسیر است ؟

من ساده حرف می زنم با مردم !

اما هر کاری می کنم نمی شه با ماهی کوچولو ساده حرف زد  . خب دلیل داره . می گم براتون .

فرض کنید شما یه نقاش باشید .

پرنده

اونوقت چشم تون به یه زیبایی خیره کننده باز بشه . دیگه تاکسی نیست که بگی مستقیم . یا نون وا نیست که بگی پنج تا نون لطفن . زیباییه . دیگه نمی شه ساده حرف زد . باید چشم ها رو بست و زیباترین طرح رو کشید . من یه جورهایی نقاشم . بوم و رنگ ندارم اما با کلمات نقاشی می کشم . گاهی غزل ، گاهی داستان و گاهی سپید .

چرا ماهی کوچولوی من که اینقدر دوست داشتنی یه و زیبا ، از من توقع داره من وقتی روبه روی زیبایی قرار می گیرم ساده حرف بزنم ؟ خب تقصیر من چیه ؟ نمی شه  !

من نمی تونم بگم ، اون خانم خیلی خوشکله . یه جوری می شم . از خودم بدم میاد . این حرف زدن من نیست . یه راننده تاکسی یا یه نون وا شاید بتونه بگه اما واسه من سخته . من می گم اون ماهی کوچولو یه قلاب تو چشماش پنهون کرده یا  می گم من یکی رو می شناسم که وقتی چشماشو باز می کنه باید یه جایی گیر بیاری واسه مخفی شدن ، چون چشماش بیمارن. اونم طاعون یا این روزها آنفولانزای خوکی !

حالا شما قضاوت کنید حرف زدن من سخته ؟

از اینجا به بعد خصوصیه ، فقط ماهی کوچولو حق داره بخونه . شما نخونید لطفن !

ماهی کوچولو !

می خوام ازت یه کوچولو شکایت کنم . خواب نداری ؟ واسه چی نصف شب پا می شی میای تو ذهن من ؟ اونم دزدکی !

اگه یه بار دیگه نصف شب پاشی از اون ور دنیا بیای صاف بشینی تو خیال من ، تمام سوسک های دنیا رو می فرستم بیان وسط خوابت تا چندش ات بشه .  امیدوارم یه گوله برف وسط تابستون از آسمون بیاد و بشینه وسط اون چشمات که دماش با دمای مرکز خورشید برابره .

 

 نقاشی که دوست داره تنها

نقاشیش تو باشی

مهرزاد

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
نامه ای برای ماهی کوچولو - مهرزاد روشن ...  

بنام اونی که یه دریای بزرگ درست کرده واسه زندگی تمام ماهی کوچولوها !!!

سلام ماهی کوچولوی دوست داشتنی !

 ماهی کوچولو

من مهرزادم . متولد ماه اسفند . ماه حوت . ماه ماهی . ماهی ها رو دوست دارم . یه چیزی بیشتر از دوست داشتن . سرنوشت ماهی و دریا واسم یه فلسفه است . یه درس زندگی .

تنها غذایی که ممکن نیست به اون لب بزنم ، غذایی که با ماهی درست شده باشه . حاضرم برای صبحونه ، تو یکی از رستوران های غیر بهداشتی  شانگهای گوشت کوسه و خوراک خرچنگ ، بخورم اما بوی ماهی که داره سرخ می شه ، فراریم می ده . ماهی ها رو دوست دارم اما اونایی که زنده اند و نفس می کشن . ماهی هایی که تو آب بازی می کنن و سر به سر دریا می زارن  .

یه ماهیگیر می تونه ماهی ها رو صید کنه ، می تونه با تورش کلی ماهی بگیره ، می تونه اونا رو از دریا جدا کنه ، می تونه کاری کنه که واسه زندگی بالا و پایین بپرن و وسط هوایی که پر از اکسیژنه خفه بشن ، می تونه اونا رو بفروشه و یا هزار جور غذا باهاش درست کنه ، اما هرگز نمی تونه صاحب یه ماهی باشه .

وقتی می شه صاحب یه ماهی شد که گذاشت ماهی ، دریا رو داشته باشه . یعنی واسه داشتن یه ماهی کوچولو باید دریا شد . یه دریای بزرگ . شاید یادت بیاد بهت پیام دادم که قول بدی گیر هیچ ماهیگیری نیفتی . گفتی چرا ؟

واسه اینکه ماهیگیرها ممکنه خیلی چیزها به ماهی ها بدن اما زندگی رو از اونا می دزدن .

یه بار خواستم یه ماهی کوچولو داشته باشم . یه قلاب برداشتم و رفتم کنار دریا . کلی از این ماهیگیرهای با تجربه کمکم کردند تا تونستم یه ماهی صید کنم . خیلی طول نکشید که متوجه شدم ماهی کوچولوی من داره می میره . اون داشت عذاب  می کشید و یه چیزی هم داشت درون من از بین می رفت . دیگران این مرگ رو نمی دیدن . همه می گفتن زندگی همینه . اما زندگی که من دوست داشتم ، این نبود . من دوست داشتم شادابی به ماهی کوچولو هدیه  کنم اما تلاشم فقط  ماهی کوچولو رو غمگین می کرد . من و ماهی کوچولو هر دو غمگین بودیم . من ماهی رو داشتم اما ماهی مال من نبود . خوشبختانه خیلی دیر نشده بود . بالاخره یه تصمیم کبری گرفتم . رفتم کنار دریا و ماهی کوچولو رو رها کردم تا زندگی کنه . تا نفس بکشه و بازی کنه . مهم نیست اگه مال من نباشه .

خیلی طول کشید تا باور کردم که من ماهیگیر خوبی نیستم و خیلی بیشتر ، که یاد گرفتم ماهی ها با نفس کشیدن می میرن و برای داشتن یه ماهی کوچولو باید دریا بود .

 

حالا چند وقتی می شه که با تمام وجودم ، دلتنگ یه ماهی کوچولو شدم . خوابش ، یکنواختی رو از زندگیم  می گیره. فکر کردن بهش شادابم می کنه . اما این بار خیلی چیزها رو می دونم . می دونم که بعضی ماهی ها فقط  تو آب شیرین می تونن زندگی کنن و بعضی ماهی ها حیات شون بسته به آب شوره . باید زمان بگذره تا بدونم این بار ماهی کوچولویی که من چشماشو دوست دارم ، چه جور آبی رو دوست داره و دلش می خواد کجا نفس بکشه ؟

شور یا شیرین ؟ نمی دونم اما می دونم که نباید کاری کنم که دوست داشتن من زندگی رو به کام ماهی کوچولو تلخ کنه !

نمی دونم آیا وجود من می تونه ، دریا که نه ، یه برکه واسه زندگی کردن اون باشه یا نه ؟

خب ماهی کوچولو !

شانس آوردم که عاشق کروکودیل ها نیستم وگرنه مجبور بودم یه داستان در مورد صید کروکودیل برات بنویسم .

دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی شم !

زندگی کن و نفس بکش و سر به سر تمام دریاها بزار .

راستی ، می دونستی تمام ماهی ها دو تا قلاب خیلی خیلی خطرناک تو چشماشون پنهون کردن !!!

دو تا قلاب که می تونن باهاش  هر ماهیگیری رو که دوست نداشتن ، بپیچونن . یکی رو تو پیچوندی، یادت هست ؟

پس مواظب اون چشم های شیطون و خطرناکت باش !!!

 

 

                                     کسی که دلش

              واسه اون قلابی که تو چشماته تنگ می شه !

                                             مهرزاد

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
سفر نامه ی باران ...  

محمد رضا شفيعي كدكني ( م . سرشك ) در سال 1318 در كدكن از روستاهاي ترتب حيدريه خراسان به دنيا آمد . او از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسي درجه دكتري گرفت . شفيعي كدكني در زمينه تحقيق و ترجمه ، كتاب هاي فراواني انتشار داده است . ا زاو مجموعه هاي زمزمه ها ، شنخواني ، از زبان برگ ، در كوچه باغ هاي نيشابور ، ازبودن و سرودن ، مثل درخت در شب باران و بوي جوي موليان و هزاره دوم آهوي كوهي انتشار يافته است .

حسرت نبرم به خواب آن مرداب    كارام درون دشت خفته است

دريابم و نيست باكم از طوفان      دريا همه خوابش آشفته است

محمد رضا شفيعي كدكني يكي از پرمايه ترين و آگاه ترين شاعران معاصر است . وي با آگاهي فراوان از گذشته فرهنگي ايران قدم در اين راه نهاده است . شعر او جلوه گاه اجتماع و طبيعت است . زبان شعر او فصيح و دقيق و روشن است . او با شعر خود گونه اي از بارورترين زبان هاي تمثيلي شعر معاصر را به نام خود ثبت كرده است . در شعر او اثري از تملق گويي و يا پرگويي ديده نمي شود . زباني نرم و پر توان دارد تصاوير خيال در شعر او به روح مي رسد . او هرگز  به دنبال وزن هاي عجيب و غريب نمي رود و قافيه را همچون عنصري خارج از شعر تصور نمي كند . اشعار او غالباً رنگ اجتماعي دارد . اوضاع جامعه ايران در دهه هاي چهل و پنجاه در شعراء به صورت تصوير ها و رمزها و كنايه ها منعكس است . كدكني بازيروبم الفاظ فارسي بسيار آشنا ست و در شعر از ديدگاهي انساني و اجتماعي سخن مي گويد .

شفيعي شاعري را با غزل آغاز كرد ، مجموعه زمزمه ها نمودار توانايي و آگاهي ويا ز شعر كلاسيك فارسي است و از سويي قدرت وي در غزل را نشان مي دهد . البته او خيلي زود قالب و بيان شعر سنتي را رها كرد و به سوي شكل زبان نيمايي روي آورد و به شعر اجتماعي و حماسي جديد پرداخت اين تغيير و تحول را در مجموعه شبخواني و از زبان برگ به خوبي مي توان دريافت . او با وجوديكه در مجموعه از زبان برگ ، از غزل عاشقانه فاصله مي گيرد اما روح لطيف تغزلي او هرگز رهايش نمي كند . شفيعي فريفته طبيعت است و طبيعت بزرگترين مايه الهام اوست .

با اين همه در درون اين شاعر پاكدل همواره اندوه تلخ و گزنده موج مي زند كه آن را با طبيعت در ميان مي گذارد . شفيعي با انتشار (( در كوچه باغ هاي نيشابور )) نشان مي دهد كه شعرش در مسير تكامل افتاده و راه واقعي خود را يافته است اين مجموعه نمودار تلاش اوست برا ي راه يافتن به نوعي شعر اجتماعي و حماسي و انساني .

آخرين برگ سفرنامه باران ،

                                     اين است :

كه زمين چركين است .

 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سال نو مبارک ...  

دوستای نازنینم سلام

هر وقت بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید .ما که منتظر قیامت نیستیم ولی بهار شما مبارک. لازم می دونم سال نو رو بهتون تبریک بگم و امیدوارم سال پر از ،خیلی مهم نیس از چی ، خالی نباشه .

درس خونا درس بخونن ، شاعرا شعر بگن ، نویسنده ها بنویسن ،دزدا بدزدن،پلیسا بگیرن ، دوستای کمونیست ما قیام کن و برادرای بسیجی هم سرکوب.

به هر حال سال نوتون مبارک .

امیدوارم امسال پستای قشنگ تری براتون داشته باشم .

 

جمعه چهارم آبان 1386
دوستان وبلاگی سلام ...  
راستش مدت 1ماه بود هیچگونه دسترسی به مدرنیته نداشتم .شرمسارم اگر به روز نکردم .این مطلب را هم فقط برای خالی نبودن عریضه می نگارم .
قول می دهم در اولین فرصت کارهای زیبایی برایتان پست کنم .
فعلا به شدت درگیر روزمرگی ام .
پس پوزش
پوزش
پوزش
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
دو ستاي خوب وبلاگي من سلام ...  

اول شرمسارم كه كمتر مي رسم وب لاگمو به روز كنم .هرچند، هروقت هم كه اين كارو ميكنم ازخودم كه قرن هفتو با تمام الاغاش به قرن بيست با اين همه دانشمند ترجيح مي دهم حيرت مي كنم !
اما موضوع امروز ...
اسفند 83 شروع خدمت سربازيم در پادگان 01(بخوانيد صفر،يك)تهران بود اوايل كلافه بودم وكم حوصله وازاين همه زندگي خط كشي شده حالم به هم مي خورد .تازه شروع به رژه رفتن كرده بوديم واز اين همه نظم جانم به لب آمده بود .
چرا بايد 120نفر آدم با سلايق جورواجور مث رباتها باهم راه مي رفتند .اصلن نمي فهميدم.
اما زور بود وبايد ياد مي گرفتم.از تنبيه هاي دست جمعي وبشين پاشوهاي بي مورد حتمن بهتر بود .
كم كم رژه رفتنمون بهتر شد و نفرت ما كمتر .
-پا بكوب- يك - دو – سه
داد بزن الله واكبر (الا – هو – اك - بر)
به پايان دوره كه نزديك تر شدم، ديدم چقدر رژه شبيه غزل است و من چقدر با آن همه كلمات جورواجور،تو غزلهايم رژه رفته بودم .
يك – دو - سه(كشيده بخوانيد )يا مس – تف – عل
الا هو اك بر(مستفعلن فع)
حيرت كردم بيشتر از اين كه يه شاعري كه تو خونه ساعت يازده ظهر از خواب پا مي شد چطوري ساعت چارو نيم از خواب بلند مي شه و اينقدر خوب رژه مي ره .
پايان دوره يكي از بهترين هاي هنگ بودم وحالا غزل را در هر لباسي مي شناسم .
اما اين روزها چن تايي كتاب خوب خوندمو دلم مي خواست خوندنشو به شما هم توصيه كنم
هر چند كتابا به جز دوتا بقيه رمانند اما اگه غزلو خوب بشناسين حتمن غزلاي خوبي توش پيدا ميكنين .اما كتابا ...
1- ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد –از پائولو كوئيلو
2- شيطان ودوشيزه پريم از همين نويسنده
3- نخل هاي وحشي از ويليام فاكنر
4- مامورمعتمد از گراهام گرين
5- ساعت شوم از گابريل گارسيا ماركز
6- چراغها را من خاموش مي كنم از زويا پيرزاد(اين يكيو از اين كه چاپ نهمشو خوندم از خودم خجالت كشيدم كتاب فوق العاده اي بود )
7- يك رقص يك مهماني از ايزاك باشويس سينگر
8- اسكناس 1ميليون پوندي از مارك تواين
9- باران تابستان از مارگاريت دو راس
من ابن كتابا رو طي 13روز مطالعه كردم اين رابيشتر به اين خاطر نوشتم كه سرعت كتاب خوندنمو به رختون بكشم !
اردتمند شما مهرزاد روشن 16/5/86



یکشنبه دهم تیر 1386
سر به سر -مهرزاد روشن ...  
به نام دوست كه هر چه ندارم از اوست .
سلامتان نمي كنم كه كلامي با شما ندارم وسلامتيتان نمي پرسم كه پرسشي است كه عنايت مرا مي رساند وحماقت شما را .
والبته اهميتي ندارد كه سلامتي آدمي به اختيار اوست و اختيار او به دستان دوست .
شما را نمي بينم واز وجودتان سراغي نمي گيرم كه چراغي است بي فروغ وبه حضورتان درودي نمي فرستم كه سرودي است بس دروغ .
از فضايل انساني ام با شما كلامي به زبان نمي اورم كه قدرت درك آن نداريد و از رذايل حيواني ام با شما پيامي به زبان نمي رانم كه شعور ترك آن در شما نمي بينم .
شما را پيوسته به نيكي به پدر ومادرتان نصيحت مي كنم كه خداوند با آفريدن شما گناهي در حق آنان مرتكب شده نابخشودني وننگي بر دامان آفرينش كشيده نازدودني .
شما را به پرهيز از آب وايينه وروشني وصيت مي كنم كه ترسم مبادا سيماي خويش بينيد ودر دم جان به جان آفرين تسليم كنيد .
خلاصه كه همچنان مراتب نوكري خويش به عرضتان مي رسانم وبه يقين دانيد كه نوكر بي اجرو مواجب تاج سر آقاست .
بيش از اين نمك به زخمتان نمي پاشم كه وجودتان نمكي است به زخم انسانيت وخوب مي دانيد وجدان بيدار با يك اشاره به راه مي ايد وانسان بي عار با هزار شاهنامه همچنان گمراه مي ماند .
سر به سر تان گذاشتم .
به ما سر بزنيد .
مهرزاد روشن