
این غزل تقدیم می شه به * آنی * که دلم واسش تنگ شده
به همون اندازه که اون دلش واسه غزل تنگ شده .
نه در این باغ فقط میل به دیدن دارم
سیب کالم که به تو شوق رسیدن دارم
وقتی از حنجره ی ساز تو را می خوانند
همنوا با دل دف شور تپیدن دارم
آه ! با بارش این سنگدلی ها چه کنم ؟
من که پیراهنی از آینه بر تن دارم
بذر خورشیدم و گل کردن من بسته به توست
در هوای تو سر باز دمیدن دارم
زیر چنگال پلنگانه ات ای کوه غرور
منم آن بره ی معصوم که دیدن دارم
پیله کرده است زمین بر پر پروانگی ام
غم * مانی * شدن و بال کشیدن دارم
قصه ی زورق طوفان زده ام بر لب رود
قصه ی تلخ شکستی که شنیدن دارم
سبد خالی تابوت رسیده است به باغ
آه ای مرگ کجایی تو که چیدن دارم ؟

