تبليغاتX
هفت وادی شعر آمار بازديد
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:

هفت وادی شعر
ادبي -مهرزاد روشن- (قابل توجه دزدان آثار ادبی :از ما بدزدید!!!)
پنجشنبه یکم اسفند 1387
رو به روی آینه - آرمان روشن ...  

واژه هایی هست برای بودن

حرفهایی برای شدن

و جمله هایی برای رهایی

چیزی در این میانه برای گفتن نیست

 

همچنان خواهد داد این را مثل بچه ی آدم بخوانی این را برای تو می نویسم. تنها برای تو که آرام بگیری. بنشینی و فارغ از آنچه سالهاست برایت رخ داده،یا میدهدیا همچنان خواهد داد، بخوانی . حقیقتش را بخواهی مدتی است می خواهم گیرت بیاورم، همان طور که یادت هست ،روی چمنهای پارکی ،میدانی، جایی، که خنکای آب خورده ی صبح گاهی علفها خوش خوشکمان بشود و بخواهی لم بدهی و دستت را زیر سر تکیه کنی و همین طور که اینها را می گویم با علفها ور بروی و گاه به گاهی چشم بدوزی توی چشمهام و لام تا کامت توی آن دو نی نی مرموز خاموش نشسته باشند تا سر ذوق بیاوریم.اینها را می گویم که گفته باشم. - - ببین این طور نمی شود. سعی نکن کلاه همه چیز دانی سرت کنی و تفاسیر آب و تاب دارت راتحویلم بدهی... - - نه...نه...ابدا"... نه اینکه بخواهم حرصت را دربیاورم... - آتیش؟!...ام...بگذار ببینم.آره دارم. بفرمایید!

حالا حتماً رفته بیرون که صدای چکه از تمام شیرها به گوش می رسد . خانه خاموش است . راه می رود ، راه می رود با آن دمپایی مجلسیش که خیلی دوستش داشت همان که آبی روشن و توری ریز بافتی روی بندکهاش دوخته شده بود . همان که انگار تنها و تنها برای پاهای او ساخته شده است . این را فروشنده خوشرویی توی بازارچه رشت به ما گفت . همان که همین دمپایی را از او خریدیم . انگار او هم این تناسب شگفت را کشف کرده بود که چشمهاش برق خاصی داشت از آن برقهایی که وقتی فروشنده ای مشتری واقعی را پیدا می کند توی چشمش می افتد . تالاخ ، تالاخ آن را وقتی از کتابخانه به سمت دست شویی ، از دست شویی توی نشیمن و بعد هم که تصمیم می گیرد کنار گل های مینیاتوری ژاپنی سیگاری بگیراند می شنوم . و یا درست زمانی که بخواهد برود روی تراس تا روی این شهر غبار آلود دنبال چیزی بگردد و بعد هم یکی از پاها را روی دیگری بیاندازد و دور شود . سیگار توی دستش دود می شود . چقدراین آبی با آن تورهایی که روی بندگاهش دوخته شده با آن ساقهای سفید بی خون و آن سیاه دامن و بلوز به هم می آمدند . شب و نیمه شب ندارد .

همیشه همین طور است . همیشه تا خود صبح از اتاقی به اتاقی دیگر روی تراس تو آشپزخانه پی چیزی . و سکوت.و سکوت. و صدای آرام بیرون دادن دود توی هوا و صدای آرام سوختن توتون ،عطر عجیب More که آتیش به آتیش تا خود صبح . که تمامی ندارد . و نگاههایی آرام که عصبیتی مرموز را در خود حمل می کنند . از اتاقم بیرون آمدم ویکراست رفتم سمت پنجره . هنوز نشسته بود و دور بود. پنجره را که باز می کردم گفتم : بیداری ؟! خاکستر سیگار را توی زیر سیگاری می تکاند . حرفی نمی زند . شاید هم گفت : اُم م ... که صداش بین باز شدن پنجره گم شد . شاید هم می دونستم که جای سوال نبود . بیداریش که سوال نداشت . همین بود که منتظر هیچ جوابی نبودم . بیرون توی شهر تک و توک چراغی روشن بود . بیشتر روشنایی چراغهای خیابان در امتداد مارپیچ بزرگراهی با عبور گهگاه نورهایی سرگردان . به شیرینی یک شوخی گفتم آخه این درختچه های کوچولوی ژاپنی چه گناهی کردن که تا صبح باید اسیر عطر سیگار سرکار باشند ؟! سیگار رو از روی لب برداشت و همین طور که آرام دود رو بیرون می داد گفت: درخت ؟! واسه آدمی کی دل بسوزونه ؟!. کمی لبخند روی لبهاش گفت : شاید . ولی ... مکثی کرد . حرفش را با دود سیگار قورت داد و تصمیم گرفت ادامه اش ندهد ولی از جای دیگری شاید برای گریز بود که گفت : تحمل اینهمه دروغ سخت نیست ؟!

چی داشتم بگم ... نه که کوتاه آمده باشم ،نه .شاید هم به شنیدن اینهمه دروغ عادت کرده بودم. کارهایی حتماً بوده که میتوانستم بکنم ولی نکرده بودم .ولی اون اصلاً این طور نبود . تا صبح می نشست و به اینکه چطور می شه اینهمه دروغ رو صبح تا شب مثل این کارخانه های تولید انبوه نان سنتی خمیر کرد و چانه گرفت و پخت و بیرون داد، فکر می کرد. و اینکه مردم زندیگیشونن بشه خوردن این دروغها برای صبح تا شام .... خودش این مثال رو می زد . و به اینکه چطور تمام سلولهای اینها این دروغ را می پذیرند و احساس می کنند بدون اون ممکنه که از بین بروند و به اینکه چطور بی تاب و عده ی بعدی آب به آسیاب آسیابون می ریزند . گفتم : باز توی کدوم قبرستون سرک کشیدی . ( و این قبرستون نامی بود برای بهترین کتابهامون که انتخاب خود ناقلاش بود می گفت : حقیقت روی توی حروف چال می کنند . ولی بوی گندش بالاخره مشام حساس بعضی ها رو تحریک می کند و می رن که دست به جنایتی شیرین بزنند . نبش قبر حقایق کاری توام با هراس و لذت و لزوم دمادم .) بلند شد و همین طور که می رفت سمت آشپزخانه ، تنفر از تمام آنچه می گذشت توی چشمهاش فریاد زد : قبرستون خدا . قبرستون ترس و هیجان و خودخواهی . قبرستون دروغ . توی سرم می کوبند . طنین قدمهای آرام و شمرده اش هزار بار قوی تر شده . توی سرم درست جایی که می خوام روی چیزی متمرکز بشم روی همه چیز پا می زاره. از تمام شیرهای دنیا آب میچکه . روی مخم . قطره قطره قطره و انعکاس صداش توی خالی فضای سکوت زده شب توی خونه می پیچد. از سینگ تا توالت از توالت تا دوش حمام . از حمام تا دستشویی قطره قطره قطره . دارم تمام می شوم . دارم از تمام شیرهای هرز شده ی دنیا چکه می کنم . هدر می روم . توی فاضلاب لای کثافت آدمها . توی مستراح . آه تشنه ام . تشنه ام . گلوم مثل خاک رس دشتهای دیروز چاک خورده زبونم چسبیده به کامم . تشنمه دارم چکه می کنم . دارم هدر می رم . تشنمه . - آه ، تو ای .... چیزی نیست . خوب می شوم ...مثل اینه که رگ لحظه هاتو زده باشند. - - نه، نمی خوام همینطوریش تلخم . - - نمی خوای بخوابی . خسته نمی شی . لااقل کمی بشین . همین طور صبح تا شب . نخ به نخ زل می زنی تو آسمون شب . پلک که رو هم نمی ذاری . نگرانت میشم حالیته ....؟! - - روی تراس ، که خاموشی خواب رو دید بزنی ، که چی ؟! اینقدر یله نشو به دیواره تراس . روی راحتی بنشین صبر و قرار که نداری . " فکرش رو بکن، اینهمه آدم اینهمه التهاب اینهمه تنهایی ...." وقتی این جمله رو می گفت خیره شده بود به جایی روی دیوار رو به روش انگار وجودش یکدفعه یخ شده باشد .

more بین انگشتهاش آرام می سوخت بوی عجیبش توی هوا بود و رد تعفن لاشه ی حقیقی دور رو محو می کرد . چیزی مثل نیروی تکان دهنده حقیقتی مرموز فضای اتاق رو گرفته بود . ندونستنش رنج آور بود . فشار می آورد به مغز آدم . کوچیک می کرد همه چیز رو . به خاطر همین بود که با غبطه و کرنش خواصی که این طور مواقع به آدم دست می ده گفتم : کجایی ؟! گفت : یادته چقدر شیرین بود . آفتاب که می کشید توی کوچه ظهرهای تابستون رو می گم . چادرم رو گره می زدم به دستگیره دروازه و طرف دیگرش رو به پنجره معصوم اینها ..که یعنی سقف خونه مون می شد . گفتم : آره .... انوقت من می رفتم چهار متر او طرف تر کنار جوب یعنی سرکارم . گفت : همه اش بازی بود پاک و بی آلایش . شاید به خاطر بی خبریش بود از همه جا و همه کس .... ژست تحلیلگرهای حرفه ای رو به خودم گرفتم و گفتم : با خبر بودن . چیزی شدن شامل چیزی که بودی و چیزی که حامل آن هستی . چیزی دیگر . یعنی چیز بودنت به چیز آن چیز که خبر می نامیش وابستگی عمیقی پیدا می کند . ... تبسمی آرام گوشه لبش را شیرین می کند و برقی توی چشمش می افتد که یعنی بسه حال شوخی ندارم . پاهایش را جمع می کند روی کاناپه . چهار زانو می نشیند و چشمها را آرام می بندد و انگشت اشاره اش را به علامت سکوت رو به روی لبها می گیرد و لبها را به حالت هیس گفتن از هم بازی می کند . می خواهم چیزی بگویم . که پافشارانه می گوید : هیس ... حالت لبها و دست می خورد توی سرم و سکوت می کنم .... - گوش کن .... سعی می کنم .

چیزی بشنوم . نمی شنوم . - گوش کن .... خطوط صورتش توی هم می روند و روی پیشانیش بین ابروها گرهی می افتد . از فرط کنجکاوی دارم می ترکم . می گویم : چه چیز رو ؟! - نمی شنوی ... "نمی شنویش" شفافیت زلالی به سکوت داد . شفافیتی که توی آن صدای برخورد قطره های آب رو می تونستی لمس کنی . گفتم : یادم می ره ، همیشه همین طورند . حوصله عوض کردن سر شیرها رو ندارم . - نه! نه! نمی شنوی ؟! صدای نفسهای آخر تمام آنهایی که برای هیچ ، یک هیچ بزرگ به مسلخ رفته اند . ایمان مسخره به هیچ ، صدای زجه ی خواستن و تمنای زندگی رو گوش کن .... صدای گریه نیم بند نوزادی .... ماتم برده بود و چشم دوخته بودم فقط به لبهاش که می لرزید ..... - ...... نازی عزیزم .... دلم ...... نمی بینی بی پناهیشو . طنین تنهایش رو نمی تونی بشنوی . تازه شصتم تیره خورده بود گفتم : بالاخره یک طرف هست که بازنده است ، جنگ جنگه . خشک و تر با هم می سوزه حرفم رو با لرزش عمیق صدا و بغض قطع کرد : نه ... انسانها ... خشک و تر نه ....آدما با یک عالمه عاطفه و عشق و همه جور کوفت و زهرمار آدمی زادیشون .... عرق روی پیشونیم نشست . دیگه حتی صدای قطره ها رو هم نمیشنیدم . - این ما ایم که می بازیم . همیشه این ماییم که بازنده ی بزرگ تمام کثافت کاری بشریم . این را که می گفت بی اختیار گوشه چشمش می پرید و بغض کرده بود . صداش می لرزید و More تا ته سوخته بود و لرزش دستش خاکستر شو روی کف نشیمن می ریخت . نه می تونستم نزدیکش بروم ونه اینکه دلداریش بدهم . هیچ کدام معنی نداشت . گفتم : همیشه همین طور بوده ... ما .... - کدوم همیشه . همیشه ای که نوشته اند یا همیشه ای که نا نوشته می مونه ؟! - کی از همیشه نا نوشته می تونه مطمئن باشه . ولی قبول دارم ... اونی که نوشته می شه اونی نیست که اتفاق می افته یا افتاده . - آدم از .... بودن شرمش میشه .... سیگار دیگه ای روشن کرد .

نمی تونست رعشه ی عصبی دستها رو کنترل کنه . حالا اشک گوشه دو چشمش رو خیس کرده بود و با جوی باریکی روی گونه ها ،به لبها می رسید و بعد به چانه و محو می شد . شوری قطره هاش رو می تونست مزمزه کنه . پک عمیقی به سیگار زد و به گمانم فراموش کرد دودش رو به بیرون بده با نداد،نخواست . به خاطر حرفهایی که زده بود از خودش ناراضی بود که لبها رو روهم می فشرد و سرش را به حالت پشیمانی تکان می داد که نمی بایست حرفی بزند که باید سکوت کند . از خودش دلخور بود که رو به سمت پنجره کرد ولی نه، شاید هم توی یک خلسه ی عمیق رفته بود هر چی بود نتونستم سکوتش را بشکنم . این بود که ترجیح دادم تنهاش بگذارم . اینها را نگفتم که بگویم این طوری دل رحمه با هر چیزی که بخواهی اسمش را بگذاری ، عمیق، رئوف . همیشه دور بود ، هست . حالا در تراس باز شده و صدای آرام دمپایی اش روی سرامیک شنیده می شود و عطر دوباره ی More پیچیده توی خانه، حتما هست . نشسته کنار درختچه های مینیاتوری شاید هم به قبرستون خدا داره سری می زنه کی می دونه . نرفته . نرفته ، هیچ وقت نمی ره . حتی وقتی ته وان دراز کشیده بود و خواب و آب سر رفته بود می دانستم که هیچ وقت نرفته . با اون صورت سفید بی خونش لرزه می انداخت به تن آدم و حتی وقتی از کجا بود که یکهو همه ی در و همسایه هوار شدند روی سرم و بعد تو را همان طور دراز کش که بودی توی آمبولانس گذاشتند و من همه اش مواظب بودم که از خواب نپری که به آرامش لطیفت تجاوز نشود . هیچ باور نمی کنم که رفته باشی. کی باورش می شود توی خانه باشی و زنگ بزنند از پزشکی قانونی و هر چه بگویم که توی نشیمن نشسته ای ، و عطر عجیب More را توی هوا پخش می کنی و رشته های بی پایان کاموا را به هم گره می زنی که شالی چیزی برایم بافته باشی، باور نمی کنند .