تبليغاتX
هفت وادی شعر آمار بازديد
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان:

هفت وادی شعر
ادبي -مهرزاد روشن- (قابل توجه دزدان آثار ادبی :از ما بدزدید!!!)
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
با کلاس تر از آنفلوآنزا *** مهرزاد روشن – آبان 87 ...  

عشقش « آناکسا گوراس[1]» است . اولین فیلسوف ساکن آتن به سال 500( ق . م ) .

پرسپولیس را هم دوست دارد و لواشک را .

شطرنج را اما نه !

« کاسپارف [2]» هم اگر « عین القضاه[3] » خوانده بود و « کشف الاسرار[4] » حکما حالیش می شد که چه « سر – کار  بازاری » است جهان و امکان شطرنج باز شدنش آن هم در جامعه ی کمونیستی روسیه  « ممتنع الوجود [5]» است .

باز صد رحمت به مارپله !

آدم را یاد خرمگس آتن می اندازد و آن حرف « سیسرون [6]» که گفت : « سقراط ، فلسفه را از آسمان به زمین کشید . »

وقتی 10 پله مهره ات سقوط کند ، تازه می فهمی « جام شوکران [7]» خوردن یعنی چه ؟

 

حلاج را همیشه نقطه چین می گذارد . اسمش را هم نمی آورد . از بس که بی جنبه است این بشر .

از مقالات شمس تبریز خوانده است که « از همه ی اسرار الهی الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فهم نشد .  »

هنوز الف و لام این الف را هم ، به این لیوان یکبار مصرف نخورانده بودند که دادش درآمد :  « انا الحق – اناالحق » .

حال خوب شد بودند کسانی که حالیش کنند مفهوم بی جنبگی را .

یکی نیست بگوید : آقای حلاج ، نوشابه ی گازدار پپسی کولا ، اگر رساله ی دکترای « مارکس [8] » را خوانده بودی ، چه می گفتی ؟

اصلا می دانی  « هیوم [9]» چه ارتباطی با « بودا[10] » دارد ؟

حیف که به پست « فروید[11] » نیفتادی تا جیک و پیک ات را حلاجی کند !

بگوید تا عالم بداند که پدرت اهل کتک کاری بود و نا مادری ات چه جفاها که در حقت روا نداشته . اگر دختر همسایه تان هم زود ازدواج نمی کرد ، باز شاید به این روز نمی افتادی!

تو اناالحق گفتی ، « مصطفی ملکیان » چه بگوید که به اندازه ی برج میلاد فلسفه می داند ؟

کفر آدم را در می آورد این بی ظرفیت !

 

با این تفاسیر حتما دانستید که این دوست ما فیلسوف است و فلسفه مرض است، اما مرضی متعالی !

تازه از یک خواب طولانی بیدار شده بودم و می خواستم از فرط خستگی ناشی از خواب کمی بخوابم که این فیلسوف بیمار سر از اتاقم درآورد و در حالی که از درد « غده ی صنوبری » می نالید ، تیر به تیر جنازه شد و در کنارم افتاد .

این درد « غده ی صنوبری » سراغ هر کسی نمی آید .اولین بار « دکارت [12]» آن را تجربه کرد. اگر از مرکز سر خطی را به گوش چپ وصل کنید ، زاویه ای را با ستون فقرات شما می سازد و « کتانژانت » این زاویه ، فاصله ای است که « غده ی صنوبری » از مرکز سر شما دارد !!!

به نقل از « دکارت : این عضو ارتباط دهنده ی روح و ماده است . »

اما اگر « غده ی صنوبری » شما آسیب ببیند ، شما مبتلا به مرضی متعالی به نام « سرنادربش »  خواهید شد  !!!

اما چرا گفتم مرض متعالی ؟؟؟

با کلاس ترین و فلسفی ترین مرض قبل از اینکه « دکارت » « غده ی صنوبری » را کشف کند ، « آنفلو آنزا » بود .« آنفلو آنزا » در لغت به معنای نفوذ شوم ستارگان است و می بیند که چه تاریخی پشت این مرض خوابیده است ؟

آدم را یاد « اساطیر نروژی » می اندازد . یاد « ثور» خدای حاصلخیزی و یاد « فرییا » الهه ی باروری . یاد « آپولون » خدای غیبگویان « معبد دلفی » و یاد خرافاتی که « نیوتن » هم بدان ایمان داشت !

اما « سرنادربش» یک چیز دیگر است !

 خیلی با کلاس تر از « آنفلوآنزا » . باشکوه است ، چیزی شبیه « اپرای سیدنی » . این واژه آنقدر عمیق است که می شود « ایفل » را در آن پنهان کرد .

« سرنادربش » نه جزام است که غرنطینه تان کنند و نه ایدز است که از شرم اینکه مبادا از آن کارهای بد کرده باشید و به این مرض که حقتان بوده ، دچار شده باشید ، حتی نتوانید سرتان را بلند کنید !!!

خلاصه که « سرنادربش » است و اگر مردم می دانستند که این یعنی سرطان ناشی از درد های بشری

حتما شما را بغل هم می کردند تا شاید درد شما به آنها هم سرایت کند .

« سرنادربش » درد روشنفکری بود ، درد دانستن ، درد آگاهی .

ماجرا به همین جا هم ختم نمی شود . بسته به اینکه چه سیگاری بیمار را به آرامشی می رساند که « اپیکوریان »  هم بدان دست نیافتند ، نوع بیماری هم متفاوت خواهد بود .

باور کنید که این یاد داشت به هیچ وجه جهت تبلیغاتی ندارد .

اگر  « مگنا » « ضمیر ناخود آگاه فرویدی » بیمار را آرام سازد ، بی شک بیمار متعلق به طبقه ی « پرولتاریا [13]»  است و اگر بیمار در سال 1848 زندگی می کرد به یقین « مانیفست [14]» حزب کمونیسم را امضا می کرد .

اگر بیمار« کنت پایه بلند » مصرف می کند متعلق به طبقه ی « بورژوازی[15]» است اما « کنت پایه کوتاه » این معنا را نمی دهد و در« روانشناسی انسان گرا[16] » این بدان معنی است که بیمار آمادگی پیوستن به « جنبش سوسیالیسم »را دارد .

هر چند نتایج این تحقیقات از سوی عده ای دیگر از روانشناسان با تردید نگریسته می شود .

پیپ نشانه ای از روحیه ی  فئودالی بیمار است و قلیان یعنی خون حلاج در رگ های بیمار جریان دارد .

 

فضا بیش از حد آلوده است و من هم آسم دارم . هوا سرد است و باز کردن دریچه ها هم دردی را دوا نمی کند . بنابراین چاره ای جز خاتمه دادن به این یادداشت را ندارم .

ضمیر ناخودآگاه دوستمان را با کنت پایه بلندی به آرامش می رسانیم و برای شما هم بیماری هایی لاعلاج اما متعالی آرزومندیم .

 



[1] - فیلسوف آتنی که معتقد بود کل در هر جزء کوچک وجود دارد .

[2] - شطرنج باز روس

[3] - عین القضاه  عارف همدانی

[4] - اثر خواجه عبدالله انصاری

[5] - در فلسفه به معنای نا ممکن

[6] - فیلسوف آتنی

[7] - جامی که در آن به سقراط زهر نوشاندند

[8] - کارل مارکس ، فیلسوف و جامعه شناس

[9] - فیلسوف اسکاتلندی

[10] - بودا هم معتقد بود زوال در ذات همه ی چیز های مرکب است .

[11] - روانشناس اتریشی

[12] - پدر فلسفه ی نو

[13] - کارگری

[14] - مرام نامه

[15] - سرمایه داری

[16] - شاخه ای از روانشناسی

شنبه چهارم آبان 1387
خود خودمان *** مهرزاد روشن – آبان 87 ...  

 

www.7vadipoem.blogfa.com

بزغاله های لمپن ، دمکراسی را بع بع می کردند و گاوهای کمونیست « ما» را به فریاد سر می دانند .

بزغاله ها ی سامری !!!

چه بلبشویی بود .

دیکتاتورها اما حرف حرف خودشان بود و هیچ عرعری به کتشان نمی رفت و بی وقفه پارس می کردند .

حالا اگر فردا نگویند که منظورتان از پارس کردن چه بوده و لابد می خواستید پای سگ اصحاب کهف را به معرکه باز کنید و سگ اصحاب کهف هم که اصلا سگ نیست و شما به یک شهروند محترم ، مشهور و بسیار تاریخی قلعه ی حیوانات توهین کرده اید و از اینجا به بعدش تخصصی است و شما نمی فهمید و حکم شما حکم  کسی است که قصد براندازی قلعه ی حیوانات را داشته و اتفاقا امروز یازده سپتامبر است و توطئه ی  برج های دوقلو هم بعید نیست که کار شما باشد و خلاصه که وامصیبتا !!!

بعضی ها اما از این هیاهو به پوستین گرگی پناه برده بودند و تنهایی شان را زوزه می کشیدند .

راستش من که فکر نمی کنم که گرگ ها خیلی گرگ باشند .همه اش تقصیر این شنگول و منگول و حبه ی انگور است که همه فکر می کنند که گرگ ها خیلی گرگند . گرگ ها اگر خیلی گرگ بودند که نمی گذاشتند مامان بزی با یک قیچی بیفتد به جانشان . اصلا باید اینطور گرگی را خشکش کرد و گذاشت جای این اسب های اسباب بازی تا بچه ها سوارش شوند . اما من که می خندم به ریش هر چه مامان بزی است با این داستان لوس و ننر .

برادران یوسف را هم بی تقصیر نمی دانم با آن دروغ بزرگی که گفتند و گرگ ها را اینقدر بدنام کردند .

با تمام احترامی که برای خر حضرت خضر قائلم باید بگویم هر که فکر می کند که گرگ ها خیلی گرگند از خریت خودش است وگرنه این گرگها ی زبان بسته هر چه باشند ، گرگ نیستند .

عده ای دیگر خیلی ناشیانه آوای پرندگان را تقلید می کردند . باز جای شکرش باقی بود که پرنده بودند و پرنده هر چه که باشد ، آزار ندارد .

هر چند ممکن است ربطی به موضوع نداشته باشد اما فرصت خوبی است که در همین جا داستان جعلی زاغک وقالب  پنیر را تکذیب کنم . داستانی از بن دروغ . زاغ ها اگر پنیر می خوردند ، به جای قار قار حتما هاپ هاپ می کردند و این را نه از پیش خودم می گویم و می توانم شما را ارجاع دهم به هفته نامه ی ساینس ، همین شماره ی آخرش.

راستش این قدرت های سیاسی چه کارها که نمی کنند . آبروی این همه زاغ را می برند فقط برای اینکه سرپوش بگذارند روی بحرانهای مالی اخیر آمریکا .

تراژدی بود یا کمدی الهی دانته ؟ نمی دانم .

همه ی ما این جوریم .تا چشمی نمی بیندمان ، مار می شویم و پوست می اندازیم و خودمان می شویم . خود خودمان . خود سگ مان . خود گاومان و خود گرگ مان.خوش به سعادت آنانی که خود خودشان پرنده است.

برق که آمد همه مان دانشجو بودیم .متشخص . با فرهنگ . پر طمطراق یا اصلا خود قسطنتنیه !!!

پرستیژ از ریختمان می بارد . سیگاری می گرانیم و هر چه غصه ی متعالی است را دود می کنیم و می دهیم هوا .من هم بروم دنبال درس های ارشدم .

گور به گور شوی ادیسون با این اختراع خانه خراب کنت .

چهارشنبه یکم آبان 1387
عروس خشکسالی *** مهرزاد روشن – شهریور 87 ...  

 

www.7vadipoem.blogfa.com

ابرهای عقیم سیاهی به چهره ی آسمان کشیده اند و باران ماههاست که خیال باریدن ندارد . چشمه ها چونان چشم هایی که از گریه به خشکی نشسته باشند ، تشنه ی هلهله ی دختران آبادی اند و مشک های سربریده ، بی صدا باران را به دعا نشسته اند .جنگل عریان روزهای بی آبی ، زمین را به عطش می کاود . تن چوبی اش را به آسمان می کشد و با آن ساقه های خشک ،بی صدا، کسی را فریاد می زند . آبادی بی آب ویرانی را معکوس می شمارد و خشکسالی را اینچنین ، ریش سفید ها هم کمتر به خاطر می آورند .باد پرچم رنگ از رخسار پریده ی مدرسه را بازی می دهد و کودکان آبادی ، ناخواسته فرزندان خشکسالی ،قطره به قطره آب را هجی می کنند و باران را . و اینگونه آب در ذهنشان حک می شود و بابا.

آب

باران

بابا ... آب ... داد .

آفتاب اندک رمق مانده در جان زمین را به یغما می برد . جنگل در هجوم موریانه ها ، کابوس بیابان را به خواب می بیند . صحرا زندگی را قربانی می گیرد . ریگزار داغ می شود و مهر بر پیشانی زمین می گذارد . باد ابرها را بیهوده می دواند . آخرین باران را کسی به خاطر نمی آورد و خشکسالی سوغات شوم آسمانیان به زمین است .

رودخانه اغراق بزرگی است برای جویباری که روزگاری سواران مغرور دشت های باران ، قربانی هوس های زمستانی اش بودند و حالا آبراهیست که بازیچه ی سنگچین کودکان آبادی است .شیر بابا ، آن روزها ، سال سیل را خوب یادش هست . باران یک نفس باریده بود تا سیلاب خانه به خانه آبادی را فتح کند . آبادی در هراس هجوم موجها شب را به بیداری سحر کرده بود .می گفتند باران ، نفس های آخرش را می کشد . سپیده که در دره ها بدمد ، باران بند می آید . اما باران قوت گرفته بود و طوفان خیال جنگ داشت .

باید به آبادی می رسید . با اسبش به قره آغاج[1] زده بود و بی اسب فردا را نفس کشیده بود . سیلاب قربانی می خواست . هرگز اسب در خاطرش نمرده بود و داستان شیربابا ، اسب و سال  سیل را همه می دانستند .

باد می آید و تشبادی وحش صحرا را در آغوش می خواهد . نوازش های تشباد گردباد می زاید و گرد و غبار کولی های عزادار را می ماند که بوته ها و خارهای خشک را بر سر دشت می پاشد و دشت این روزها سیلی خور شن های روان است و بی تاب یک روز بارانی .

موریانه ها جنگل را برگ به برگ به ویرانی نشسته اند و لک لک ها ، لک لک های دلتنگ پریده از برکه به گل نشسته ی آبادی ، ماههاست که کوچیده اند و باران حیات آبادی است و این را سگ ها می دانند که حالا کنج دیوارهای بی سایه تشنگی را له له می زنند . گاوها اما سر به زیر ، گندم زارهای بی محصول را به چرا نشسته اند .

کنار ، بنک [2]، کلخنگ[3] و بادام های وحشی ، رنگ پریده ، بی نیاز از باران ، رخسار به خاکستر نشسته ی کوهستان را به سیلی سرخ نگه می دارند و کوهستان ، سیاهپوش خشکسالی ، سربلندی اش را به ابرها  می پوشانند و شیر بابا راست می گفت که کوهها در اوج می میرند . در ابر .

بوی اسفندهای وحشی بینی را می سوزاند . مردی به شکار تیهو کوهستان را به کمین می نشیند . چهار پاره ای شلیک می شود و گلوله صفیر می کشد و سینه ی عریان کوهستان را خراشی دیگر به یادگار می گذارد .

تیهویی پر می ریزد و به آتش گلوله بریان می شود . پرهای به خون نشسته در کوهستان به معراج می روند و تیهویی دیگر ، خونین در کوهستان رها می شود .

چوپانی خشک سالی را بی خبر آواز می خواند و صدای زنگوله ی بزغاله ها با سکوت کوهستان یکی می شود .

بوین آق[4] ، سگ سر به زیر گله ، ردی را نفس می کشد و هرم نفس هایش خاک را آشفته می کند .

گوسفندان به عادت دیرینه در جستجوی علفزاری که نیست ،از کمرکش کوه بالا می روند و بادم تلخ و خار شتر می جوند و پری جوان ترین چوپان دشت است .آفتاب ، راهش را به سمت کوهستان کج می کند و چشم کوهستان در غروبی دوباره به خون می نشیند .گله ها کمرکش کوه را سرازیر می دوند و باد ،غربت کوهستان را ، سنگین ، زوزه می کشد و خاکستر سرد اجاق چادر را بر سر دشت می پاشد ، می گویند شگون دارد و خاکستر ، بهار می زاید .

نسیمی بیابان را می دود و بوته ها زندگی را عمیق ، نفس می کشند و با آهنگی ملایم در باد می رقصند .بزغاله ها ، شاداب دره ها را بازی می کنند و پری دشت را به خنده می دود و غوغای چشمانش هرگز سکوت کوهستان را رعایت نمی کند .

با اشاره ی مژگانش روز را ورق می زند و چشمانش اثبات تاریکی است ، تاریکی محض.در نگاهش چشمه ساری جریان دارد و راهی که به فراسوی زندگی می رسد .چشم هایش را می بندد ، قره آغاج سیلاب می شود و سواری را به کام مرگ می کشد . یک آبادی با تمام چوپان های خوش اوازش در زیر پلک هایش پنهان دارد .گردبادی بر فراز چشمانش اوج می گیرد . کوهستان در گردباد گم می شود . چشم که بگشاید سنگ ها شکستن را تجربه می کنند .

پسرکی لاغر ، چوپان گله های خشکسالی ، در دشت آواز می خواند . نگاه سبز مردابی اش خبر از بهاری دارد که نیست و چشمان کبود و بریان شده اش عصاره ی خشک سالی است .در چشم های پری که چشم بدوزد ، چونان جنگل های خشکسالی خشکش می زند . گر می گیرد .می سوزد .بدل به سنگ می شود . شیوه ای برای مردن .

پسرک چوپان تمام خشکسالی را فریاد می زند . پری تخته سنگی را پناه می گیرد . صدا اوج می گیرد . با باد یکی می شود . تشباد .در کوهستان می پیچد و در خود چیزی دارد که از سنگ ها عبور می کند و این را پری خوب می داند که حالا چشم هایش را می دزدد .

صدا ناله می شود و با باد تمام درختان را ریشه کن می کند . سیل می شود . ویران می کند و رودبار درختان را بر سینه ی پری می کوبد . همان سیلی که اسب شیربابا را با خود برده برد ، حالا موج به موج ، اوج   می گیرد و پری را با خود می برد .

شیر بابا ، ترلان بی بی ، کدخدا ، ایل با تمام مرد ها و مرده هایش ، همیشه کسی هست که نمی خواهد .

ابرهای عقیم آسمان را دلتنگ می خواهند و پری دلش گرفته است ، درست مثل لک لک های دلتنگ پریده از برکه ی به گل نشسته ی آبادی که بالهایشان را برای کوچ امتحان می کردند .

بوین آق ، چشم در چشمان زلال و دلتنگ پری می دوزد و گله ، بی اعتنا ، سراشیب کوهستان را دور می شود .

صدای زنگوله ی بزغاله ها در سکوت کوهستان گم می شود و پری ، دلتنگی را لبریز ، تن تک چنار پیر عریان را دخیلی دیگر می بندد .

باد ،برگ برگ دخیل های سبز روزهای بی کسی را ورق می زند .درخت ، تن خسته اش را به باد می سپارد . خوابی سنگین سراغ از کوهستان می گیرد . باد درخت را بازی می دهد . لالایی می گوید و پری بی صدا گریه می کند .

باد می آید و بوته ها عزایی را به شیون نشسته اند .گنجشک ها غوغایی به پا می کنند و حادثه ای شوم را به فریاد هشدار می دهند . سایه ی سرد کوهستان ، سنگین بر پرتگاه می نشیند .

بزغاله ها دشت را به بازی می دوند و گله ، چشمان خیس پری را بی خبر دور می شود . پسرک چوپان ، همچنان خشکسالی را آواز می خواند و کفتارها کوه را زوزه می کشند و سایه ی شوم مرگ ، کوهستان را آزار می دهد .

بوته ای سبز ، تخته سنگی را آویزان ، با آهنگی ملایم در باد به رقص در می آید و بزغاله ای را به خاک سیاه می نشاند .ضجه ی چوپان قربانی می گیرد و صدای زنگوله ی بزغاله ای که سقوط می کند در عمق پرتگاه خاموش می شود و پری تمام دلتنگی اش را یکجا به عزا می نشیند .سایه ی بنک ها که بلند می شود ، پری دلتنگی اش را قاپو[5] می آورد .

ترلان بی بی فرشها را به چوب می بندد و شیر بابا ، برنو را برق می اندازد . قطاره می بندد و پری ، به انتهای افق چشم می دوزد ، جایی که زمین به پایان می رسد و آسمان آغاز می شود .

گله بی خبر از بزغاله ای که نیست ، آغل را آرام می گیرد و ترلان بی بی ، خاک نشسته بر رخسار قاپو را می تکاند و پری حالا درست شبیه ترلان بی بی است ، آنروز که چشم به افق دوخته بود و می خواست همه را بفهماند که شیر بابا را انتظار نمی کشد .

خورشید به احترام کوهستان سر کج می کند . شیر بابا گلیمی را در قاپو فرش می کند . ترلان بی بی خورجین ها را به دنبال اسفند می گردد . باد ، گیسوان به حنا نشسته ی پری را شانه می زند . نوازشهای شانه ، زخم می شود . زخم ها می شکفد . دهان باز می کند و پری را می بلعد .

شیر بابا پیشانی بره ای سپید را به حنا می بندد ، زیر لب وردی در گوش چاقو زمزمه می کند و چاقو را به سنگ سوهان می کشد . قربانی ، آرام ، با چشم هایی عمیق ، چشم در چشم پری می دوزد و زندگی را زلال نفس می کشد .

باد می آید وگردبادی در کوهستان گم می شود . گرد و غباری جاده را در آغوش می کشد و خورشید در دامان کوهستان می نشیند و پری خورشید را زیر چشمی نگاه می کند و غم ، نرم نرمک به جانش می نشیند. چونان جنگلی که موریانه ها به جانش افتاده باشند ، ویران می شود و خوب می داند که دختران ایل کسی را دل نمی بندند و این را از ایل یاد گرفته است . از ترلان بی بی . از کوچ .

ترلان بی بی ، مهمانها را به احترام کل می کشد و شیر بابا آسمان عقیم را نشانه می رود و گلوله ای را به پیشواز شلیک می کند . گلوله ، چونان صدای چوپان گله های خشکسالی ، ضجه می زند ، خواب کوهستان را آشفته می کند و به جان پری می نشیند .

سایه کوهستان که بلند می شود مهمانها می رسند و گرد راه را از تنشان می زدایند . پری چونان بیشه زار خشک آبادی ، آتش را انتظار می کشد . شیر بابا گلوی بره ی سپید کاکل حنایی را جرعه ای آب می نوشاند و چاقو ، آخرین نفس های قربانی را در گلویش حبس می کند .

خورشید در دامان کوهستان گم می شود . قربانی به پای زندگی آرام چنگ می زند . آتش به جان بیشه زار می افتد . خون ،شتابان راهی برای فرار می جوید . زمین ،عطش سالهای بی باران را لحظاتی فرو می نشاند . قربانی ، زندگی را دست و پا میزند و مرگ سایه ی سنگین کوهستان است که بر دشت می افتد. بره ی سپید کاکل حنایی آرام می گیرد و زندگی چونان گردبادی در کوهستان گم می شود .

شیر بابا جوان می شود و به اسبش به قره آغاج می زند . قربانی رابه سیخ می کشد و پری ، سنگین به عمق سیلاب می رود .

کوهستان ، در سکوت مبهمی خاموش عروس خشکسالی را به تماشا می نشیند و پری آواز چوپانی را از دور می شنود .پیشانی پری را که به حنا می بندند و گیسوانش را شانه می کنند و کل می زنند ، صدا ، اوج می گیرد و چاقو می شود و تیز در گلوی پری می نشیند .

اسفند ، بی تاب ، بر آتش دود می کند . ترلان بی بی ، بیصدا گریه می کند . سیلاب اوج می  گیرد . قربانی بر آتش کباب می شود . چوپانی خشکسالی را ضجه می زند . پری ، اسفند می شود و بی تاب بر آتش می نشیند . شیر بابا به قره آغاج می زند .چهار پاره ای کوهستان را شلیک می شود . پیشانی بره ای را به حنا می بندند. اسبی در سیلاب گم می شود.

گردبادی پری را می بلعد . موریانه ها به جان جنگل می افتند . بره ای کاکل حنایی ، زندگی را دست و پا می زند . لک لک ها ، آبادی را کوچ می کنند . تیهویی بی بال به کوهستان پناه می برد . قله ای در اوج می میرد .سکوت ، پری را به چهار میخ می کشد . صدای زنگوله ی بزغاله ای  در عمق پرتگاه خاموش      می شود .در کنج دیوار های بی سایه بوین آق تشنگی را له له می زند . آتش بیشه زار را می بلعد . دریا در چشمان پری اوج می گیرد . بزغاله ای پرتگاه را به بازی می گیرد . سکوت همیشه نشانه ی رضایت است و پری عروس خشکسالی است .


[1]- نام رودخانه ای در استان فارس که از حوالی کازرون سرچشمه می گیرد و لغتی ترکی به معنای نارون ( دهخدا )

[2] - مصغر بن است و آن بیشتر در کوهها و جنگل ها حاصل می گردد .( فرهنگ فارسی معین )

[3] - چون درخت بن را با پسته پیوند دهند ثمر آن بزرگتر و لطیف تر می شود و آن ثمر را کلخنگ گویند . ( دهخدا )

[4] - نام سگ در فرهنگ ایل قشقایی

[5] - قاپو در زمان ترکی به معنای دروازه ( دهخدا) و در اینجا ایوان چادرهای عشایری – این لغت وارد فارسی هم شده فی المثل عالی قاپو