چشمان خيست را
در رود
جايی كه ماهی و ماه
گريسته اند
می شويم
خشك خواهی شد
كه مرداب
از تو شكل می گيرد
ماهی شده ای تا همه دریای تو باشند؟
در یا که تمامی قزل آلای تو باشند ؟
دردانه ای و خشکی و دریا همه با هم
خندان صدف خالی رویای تو باشند
یک لحظه تماشاچی چشمان خودت باش
تا آینه ها محو تماشای تو باشند!
دوستای گلم
کمی سرم شلوغه ببخشید که به روز نمی کردم
ادامه ی این غزلو بعدا واستون می نویسم
یا علی
محمد رضا شفيعي كدكني ( م . سرشك ) در سال 1318 در كدكن از روستاهاي ترتب حيدريه خراسان به دنيا آمد . او از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسي درجه دكتري گرفت . شفيعي كدكني در زمينه تحقيق و ترجمه ، كتاب هاي فراواني انتشار داده است . ا زاو مجموعه هاي زمزمه ها ، شنخواني ، از زبان برگ ، در كوچه باغ هاي نيشابور ، ازبودن و سرودن ، مثل درخت در شب باران و بوي جوي موليان و هزاره دوم آهوي كوهي انتشار يافته است .
حسرت نبرم به خواب آن مرداب كارام درون دشت خفته است
دريابم و نيست باكم از طوفان دريا همه خوابش آشفته است
محمد رضا شفيعي كدكني يكي از پرمايه ترين و آگاه ترين شاعران معاصر است . وي با آگاهي فراوان از گذشته فرهنگي ايران قدم در اين راه نهاده است . شعر او جلوه گاه اجتماع و طبيعت است . زبان شعر او فصيح و دقيق و روشن است . او با شعر خود گونه اي از بارورترين زبان هاي تمثيلي شعر معاصر را به نام خود ثبت كرده است . در شعر او اثري از تملق گويي و يا پرگويي ديده نمي شود . زباني نرم و پر توان دارد تصاوير خيال در شعر او به روح مي رسد . او هرگز به دنبال وزن هاي عجيب و غريب نمي رود و قافيه را همچون عنصري خارج از شعر تصور نمي كند . اشعار او غالباً رنگ اجتماعي دارد . اوضاع جامعه ايران در دهه هاي چهل و پنجاه در شعراء به صورت تصوير ها و رمزها و كنايه ها منعكس است . كدكني بازيروبم الفاظ فارسي بسيار آشنا ست و در شعر از ديدگاهي انساني و اجتماعي سخن مي گويد .
شفيعي شاعري را با غزل آغاز كرد ، مجموعه زمزمه ها نمودار توانايي و آگاهي ويا ز شعر كلاسيك فارسي است و از سويي قدرت وي در غزل را نشان مي دهد . البته او خيلي زود قالب و بيان شعر سنتي را رها كرد و به سوي شكل زبان نيمايي روي آورد و به شعر اجتماعي و حماسي جديد پرداخت اين تغيير و تحول را در مجموعه شبخواني و از زبان برگ به خوبي مي توان دريافت . او با وجوديكه در مجموعه از زبان برگ ، از غزل عاشقانه فاصله مي گيرد اما روح لطيف تغزلي او هرگز رهايش نمي كند . شفيعي فريفته طبيعت است و طبيعت بزرگترين مايه الهام اوست .
با اين همه در درون اين شاعر پاكدل همواره اندوه تلخ و گزنده موج مي زند كه آن را با طبيعت در ميان مي گذارد . شفيعي با انتشار (( در كوچه باغ هاي نيشابور )) نشان مي دهد كه شعرش در مسير تكامل افتاده و راه واقعي خود را يافته است اين مجموعه نمودار تلاش اوست برا ي راه يافتن به نوعي شعر اجتماعي و حماسي و انساني .
آخرين برگ سفرنامه باران ،
اين است :
كه زمين چركين است .
از گاوها بپرس که نشخوار می کنند
خرها چرا همیشه فقط کار می کنند
پالان شیک دست به افسار و با وقار
خرها جه خوب و با ادب رفتار می کنند
آقاالاغ لطف بفرما بگو چرا ؟
تا می کشد غرور تو را بار می کنند
پالان زبر و سقف سیاه طویله را
تنها خران به عربده انکار می کنند
ساکت بمان که یکسره کار محبت است
خرها نه کار از سر اجبار می کنند
نان و نمک نخورده ای تا باورت شود
شلاق ها تن مرا تیمار می کنند
از گاوها بپرس که خرها چگونه اند ؟
گاوند و با صراحت اقرار می کنند
هی، تو اونقدر قشنگی که کم مونده بارون بباره
Gee, You're So Beautiful That It's Starting To Rain
اوه، مارسیا
دلم می خواد زیبایی بلوندِ بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه ها یاد بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست
زندگی می کنه
و مثل یک هارپسیکورد درخشان
به صدا در میاد
دلم می خواد برگه های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:
بازی کردن با چیزهای شیشه ای ظریف: 20
جادوی کامپیوتر: 20
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی: 20
کشف چیزهایی در مورد ماهی: 20
زیبایی بلوندِ بلندِ مارسیا: 20+ !
مرگ سپیدار – مهرزاد روشن - بهار 87
چیزی به انتهای روز نمانده است و روشنی قدم به قدم پا پس می کشد . آفتاب ، قدم های آخرش را بر می دارد و پشت به آبادی ، روز را می دزدد و خانه به خانه، آبادی را ترک می کند و منزل به منزل دور می شود. سر به کوهستان می گذارد و شب را به کوه ها، پناه می برد. فردا روز پر کاری است و کلی برف باید تا بهار آب شود.
سایه ها برمی خیزند و با آن چشم های بی حیا شان ، بی پروا ، بی آنکه از کسی تعارفی شنیده باشند از دیوارهای کوتاه و نیمه ویران آبادی ، به هر گوشه و کناری سرک می کشند .
آبادی به غروبی دوباره می نشیند و بید ها ، تازه عروسانی اند که حنا به دست و پا می بندند و کلاغ ها ، سپیدار ها را ، که با خیال جوانه زدن به زردی نشسته اند ، به تاریکی مهمان می کنند.
انجیر ها و انارها که هنوز زمستان را باور دارند ، تن عریان شان را به تاریکی می پوشانند و گنجشکان ، که آفتاب را خوب می فهمند ، لحظه ای فقدانش را به شیون می نشینند و به ناگه ، شور و هیجان جاری در آوازشان را به سکوتی ژرف ، می بازند .
گوسفندان ، مسیر رفته را بازمی گردند و سگان آبادی ، به تکرار، پارس را از سر می گیرند . گرگ ها از خواب روزانه بیدار می شوند و تاریکی ، به قیامی دوباره می ایستد و آبادی چون کعبه ، بی دفاع ، فتح می شود و هراس ، تا صبحی دیگر آبادی را به حکومت می نشیند .
امروز را ، خاطره ای بیش نمی ماند . روز به دیروز می پیوندد و فردا شروعی است که امروز بود.
مادران ، مردان روزهای آبادی ، هی هی چوپانها را به لالایی می خوانند و کودکان ، رویای شیرین شهر شلوغ را به خواب می بینند .
فانوسها ، شب زنده دار آفتاب روزاند و آفتاب ، آنچنان دور است که گوئی قرار نیست صبحی دوباره ، بوقلمون ها ، آبادی را به تشویشی بی دلیل ، مهمان کنند.
شایعه چونان حریقی که به جان جنگل افتاده باشد ، خانه به خانه می گردد و دهان به دهان قوت می گیرد و با آبادی آن می کند که آفتاب با برف، هیزم شکن با سپیدار.
- شاید طعمه ی گرگان شده باشد.
- شاید... ، کدخدا !!!
- نه ، خدا نکند .
- کربلایی گناه دارد .
و چه حرف هایی که همه می دانند و کسی به زبان نمی راند.
پاسی از شب گذشته ، شیروان ، پسر کوچک کربلایی حسین ، آبادی را ترک کرده و هنوز به خانه بازنگشته .
- عصر که به خانه آمد پریشان بود.
- هر چه کردم هیچ نگفت.
- گفت مادر زود می آیم.
- آرام باش زن .
- بچه که نیس .
- 23 سالشه.
بیچاره ترلان خانوم ، هر چه کربلایی آرام( ترلان خانم می گوید: پشت گوش انداز ) است ، او نگران .
- دل در سینه ندارد.
- از روزی که با کدخدا ...
- مادر است دیگر .
فانوسها به راه می افتند ، تاریکی به هجوم چراغ نفتی ها پاره پاره و آبادی از مرد خالی می شود و هرچند نفر سمتی را نشانه می روند . دست ها به حلقه ،دور دهان ها جمع و فریادها به جستجو بلند می شوند و گام ها ، پی در پی به زمین می نشینند .
خبر که به گل بهار می رسد ، کبریت به انبار کاه می افتد . گل بهار ، یک پارچه آتش می شود ، گر می گیرد و تا پا دری ، پا برهنه می دود . درست از همان غروب آخر زمستان ، آن روز پای سپیدراها، همان جایی که شیروان برنو را انداخته بود، انتظار این خبر را می کشید .
گفته بود به شیروان که کدخدا، خدای آبادی است و خدایان را باید پرستش کرد . گفته بود که خدایان ، سنگ را تاب ندارند . گفته بود که کدخدا ، چه خیالی دارد .
اما شیروان ...
کاش گوش هایش هم مانند چشم هایش هوشیار بودند ،
نگاه می کرد ، گوئی که نگاهش دور تر از آبادی جایی را می دید . خیلی دورتر از آبادی .
سپیدار ها را که نگاه می کرد ، دلش می گرفت و چشم هایش درست مثل یونجه زار می شد وقتی که دم صبح به شبنم می نشیند . می خندید به ریش هر چه کدخداست و باز نگاه می کرد .
- بخند دختر .
- بالاخره تموم می شه.
- بخند دختر .
گل بهار وقتی آن چشم ها را می دید که به شبنم نشسته اند ، شک می کرد به هر چه که ایمان داشت. به خدا به کدخدا و به آبادی با تمام مردهایش ، فقط به آن چشم ها ایمان داشت و دلش می خواست با شیروان بخندد به ریش هر چه کدخداست .
اما نمی شد ، تردید رهایش نمی کرد . تردیدی که در جانش ریشه دوانده بود . تردیدی که با او زندگی می کرد ، با او می خوابید و با او بیدار می شد ، تردیدی که فراموش نمی شد .
حالا شیروان نبود و تمام آن تردیدها کبریتی شده بود که به کاهدان افتاده بود و آتشی که به جان گل بهار.
- مردم چه می گویند ؟
- آخه پا برهنه؟
- چیزی بپوش.
- واستا ، مصطفی هم بیاد.
کمی می ترسد اما نه آنقدر که نتواند تنهایی تا پای سپیدار ها بدود .
خوب می داند از روزی که کدخدا، او را برای پسرش خواستگاری کرد شیروان دلتنگی هایش را فقط با سپیدار ها در میان می گذارد .
کربلایی که ماجرا را شنیده بود فقط نگاه کرده بود به شیروان و ترلان خانم که تا صبح گریسته بود .
حتی گریه کردن شیروان را هم دیده بود . هر چه تلاش کرده بود چشم هایش را بدزدد اما بی فایده بود . شانه هایش مثل سپیدار در باد تکان می خوردند .
چند بار زمین می خورد و پای سپیدار ها که می رسد ...
کاش زمین او را خورده بود.
شیروان ، پای سپیدار ها، همان جایی که برنو را انداخته بود ، خاموش ، افتاده است ، درست شبیه سپیدارهایی که به تاریکی ، زمینگیر می شدند ، جای سپیداری که قرار نبود فردا شادی گنجشکان را شاهد باشد.
هنوز زمستان حکومت می کند، انارها عریانند و حق با انجیر هاست .
گل بهار خشکش می زند ، دقایقی ، مات، شیروان را می نگرد.
زمان یخ می زند ، درست مثل برفهای زمستان پارسال که تا اردیبهشت خیال آب شدن نداشتند ، مصطفی از راه می رسد . گل بهار که گوئی تازه شیروان را دیده ، سپیدار به خاک افتاده را باور می کند.
دیگر مصطفی را نمی بیند ، دیگر هیچکس را نمی بیند . شیروان راست می گفت ، بالاخره تموم می شه ، دیگر تمام شد . دیگر ...
- مردم چه می گویند ؟
- الان اینجا شلوغ می شود.
- کدخدا ...
- گور پدرشان.
گل بهار سر شیروان را درآغوش می کشد ، درست مثل شیروان وقتی سپیدار های بریده را در آغوش می کشید ، چقدر به او خندیده بود ، گفته بود بیا فرار کنیم ، اما به کجا ؟ چشم هایش حالا شبیه یونجه زاری است که به شبنم دم صبح ، نشسته باشد.
اولین سایه ها که نزدیک می شوند . گل بهار، سربلند ، سیاه پوش سال سپیدار ، رو به آبادی ، می ایستد و از عمق جان کل می زند.
***
کوچک و بزرگ آبادی پای سپیدار ها جمع اند و دیر آمدن ، نشان بزرگی است و کدخدا آخرین نفری است که به وعده گاه می آید.
گنجشکان هیاهو را به پریدنی از قامت سپیدار ها فراموش می کنند و صدای چشمه سار در هلهله ی جماعت گم می شود.
- هیس .
- کدخدا می آید.
- این قدر خاک نکن.
گرد و غباری به پا می خیزد و هلهله می خوابد . چشم ها به استقبال ، کدخدا را همراهی می کنند و جماعت به احترام بر می خیزند.
کدخدا اسب غرورش را می تازد و در پیشانی جماعت پا به خاک می نهد.
این بار نوبت یابوی پیر رحمان است که مردانگی یکی دیگر از جوانان آبادی را قربانی باشد. از آخرین باری که گاو بیمار میرزا را به گلوله بستند چهار ماه می گذرد .
می گویند خون برای درخت خوب است ، هر چند سپیدار ها، از هجوم شبانه ی هیزم شکنان در امان نیستند و سال به سال کمتر می شوند .
سالهاست که پای این سپیدار ها، اسب های پیر، گاوهای بیمار و یابو های از کار افتاده را ، به گلوله می بندند تا کودکان ، جوان و جوانان، مرد شوند.
یابوی پیر را به سپیداری بسته اند و کدخدا گلوله ای را از قطاره بیرون می کشد و گل بهار برای چهارمین بار شیروان را دعا می کند . کدخدا قندی به یابو می خوراند . می گویند مرگش شیرین می شود.
باد ابرها را بازی می دهد ، خاک بر سر مردان آبادی می پاشد و به شتاب دور می شود .
انگشت اشاره ی کدخدا نشان از آن دارد که قرعه به نام شیروان افتاده و گل بهار بی صدا گریه می کند . کدخدا برنو را به سینه ی شیروان می چسباند و یابو درست همان جایی ایستاده است که گل بهار، اولین بار.
شیروان آن روزها را خوب یادش هست. تمام خاطراتش در همان روزها خلاصه می شود . درست به زلالی چشمان یابویی که حالا روبه رویش ایستاده ، آرام و بی تفاوت ، گویی هرگز مرگ را ایمان نداشته ، حتی حالا که شیروان را با یک برنو مقابلش می بیند.
جماعت حلقه را به نیم دایره ای پشت سر کدخدا تبدیل می کنند تا مبادا کسی آسیب ببیند . آبادی به سوت و کف، چکاندن ماشه را از شیروان می خواهند.
تردید در نگاه شیروان و ایمان در چشمان یابو موج می زند . جماعت همچنان با انگشت ، گوش هایشان را می مالند و کدخدا ، بی تاب بر سر شیروان فریاد می زند.
- زود باش پسر.
- با توام ... .
آرامش یابو و تردید شیروان با سوت و کف جماعت اوج می گیرد .
حالا شیروان برگشته است و با بغضی گلو گیر و با تفنگی لبریز از دلواپسی ، تفنگی که قرار بود یابو را نشانه رود روبروی کدخدا ایستاده است .
باد می آید و در رودخانه همچنان زندگی جاری است . سپیدار ها از همیشه بلندتر و برگ های درختان در شعاع آفتاب غروب زمستان نقره ای به نظر می رسند.
گنجشکان برگشته اند و صدای چشمه سار که در هلهله ی جماعت گم شده بود ، دوباره شنیده می شود .
فقط به اندازه ی تکان خوردن سپیداری در باد طول می کشد . کدخدا رو سفید می شود ، درست مثل برف های زمستان پارسال که تا اردیبهشت خیال آب شدن نداشتند.
کربلایی چشم به زمین می دوزد ، برنو از دست های شیروان به زمین می افتد ، بغض می ترکد، بهت از رخسار جماعت محو و شیروان آرام می شود ، تمام آبادی خنده را به طعنه سر می دهند و گل بهار با سکوت کل می زند .
***
باران، تازه آبادی را شسته است و همه چیز بوی تازگی می دهد ، زمین مزه ی خیس باران گرفته و هوا طعم گس کاهگل . سپیدار ها از همیشه زیبا تر ند و چه قامتی دارند ، بلند ، بالا .
باد عطر شکوفه های هلو را سوغات می برد و جوانه های انگور، به هستی سرک می کشند. قورباغه ها غوغایی به پا کرده اند و زندگی در چشمه سارها جاری است . پرنده ها حیات را فریاد می زنند و مرگ شوخی ابلهانه ای است، که آدمی را تنها لحظه ای به غلغلک وا می دارد .
ابرها لحظه ای سایه بر آفتاب می افکنند و کنار می روند ، که هیچ ابری را تاب گرمای آفتاب نیست ، گنجشک ها با شوق بیشتری آواز می خوانند ، گوئی آفتاب را، کشفی دوباره کرده اند.
پیچک ها و نسترن ها نارونی را در آغوش کشیده و گندم زار ، آیینه ی سبزی است که شکوه خورشید را به تماشا گذاشته و مهربانی راز جاودانه ای که در رگ حیات جاری است .
باد می آید و باران که می رود تا لحظاتی آسمان را به حال خویش وا گذارد .
باد عاشقی را می ماند که خاطر مکدر آسمان را صاف می خواهد. درست مثل شیروان و امروز آنچنان آسمان آبی است که باران زلال.
شیروان صدای چشمه سارها را می شنود ، با سپیدار ها حرف می زند و گنجشکان را می فهمد . با بزغاله ها می دود ، با سبزه زار ها نفس می کشد وبا بیشه زارها در باد می رقصد ، کلاغ ها را دوست دارد و گلهای بنفش یونجه زارها چه آتشی در وجودش به پا می کنند، بهار که می آید با برفها آب می شود و چقدر این روزها را دوست دارد .
چشم های گل بهار، ظهر تابستان است و از وقتی شیروان آفتاب را در چشمان گل بهار یافته، برفها هم زودتر آب می شوند . برف های زمستان پارسال را خوب یادش هست تا اردیبهشت روی کوههای آبادی سفیدی می زدند .
آن روز وقتی پای سپیدار ها ، چشم های گل بهار را دیده بود ، تازه آتش را فهمیده بود و شک کرده بود که نکند خدا نگاه اول را هم حرام کرده باشد اما خدا که چشم های گل بهار را ندیده بود .
دیگر شب های آبادی هم سرد نبودند و شیروان که از هر جا شروع می کرد به گل بهار می رسید یک بهار بود که تا صبح با چشم های گل بهار حرف می زد و روزها با همان نگاه اول ، تمام آن حرف ها را گم می کرد. درست مثل خودش که حالا در چشم های گل بهار گم شده بود .
یک بهار را به همان نگاه های اول قناعت کرده بود که توانسته بود چشم در چشم های آفتاب بدوزد و بخندد . کار آسانی نبود . آن هم آفتاب ظهر تابستان.
حالا تمام وجودش سایه ای شده بود که به آفتاب چشم های گل بهار زنده بود .
درست مثل سپیدار های آبادی که باد لرزه بر قامتشان می اندازد ، لرزیده بود وقتی بریده بریده، ماجرا را به ترلان خانم گفته بود . از آفتاب گفته بود و لرزیده بود ، کربلایی فقط نگاه کرده بود و ترلان خانم، تا صبح گریسته بود از شوق ، یا شاید خندیده بود .
ترلان خانم خوب می دانست که سپیدار ها زود قد می کشند و کربلایی بارها دیده بود که سپیدار های قد کشیده طعمه ی طمع هیزم شکنان می شوند .
حالا شیروان و گل بهار و ترلان خانم چهره به چهره نشسته اند . باد با موهای گل بهار بازی می کند . در چشمه سار زندگی جریان دارد وسپیدارها آسمان را نشانه رفته اند و شیروان محو تماشاست. باد ابرها را به آتش کشیده است ، درست شبیه شیروان ، که حال آرام و قرار ندارد.
شانه های ترلان خانم با آهنگ چشمه سار در باد می رقصد ، چشم هایش را می دزد و بی دلیل اشک می ریزد.
چیزی به انتهای روز نمانده است و گل بهار، سر به زیر ، با آن چشم های ظهر تابستان ، نگاه های آشکار شیروان را پنهان پاسخ می دهد و با خنده کل می زند .
برای ماندن پاییز حیله می بستند
بهار باغچه را پشت میله می بستند
شکوفه از رگ سبز علف نمی رویید
شبانه بر تن خورشید پیله می بستند
پلنگ خفته ی این بیشه را که می کشتند
شغالواره فریب کلیله می بستند
به باغ غارت چنگیز در برودت کوه
بر استخوان گلو مان اصیله می بستند
بلور جمجمه ی دختران قوم مرا
همیشه بادم اسب قبیله می بستند
کمان و اسب و چمنزار را که می بردند
تمام ایل مرا در طویله می بستند
این غزل را از دوست عزیزم آقای کائدی شنیدم ،نمی دانم کار خودشان است یا نه اما کار زیبایی است .
محمد رضا شفيعي كدكني ( م . سرشك ) در سال 1318 در كدكن از روستاهاي ترتب حيدريه خراسان به دنيا آمد . او از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسي درجه دكتري گرفت . شفيعي كدكني در زمينه تحقيق و ترجمه ، كتاب هاي فراواني انتشار داده است . ا زاو مجموعه هاي زمزمه ها ، شنخواني ، از زبان برگ ، در كوچه باغ هاي نيشابور ، ازبودن و سرودن ، مثل درخت در شب باران و بوي جوي موليان و هزاره دوم آهوي كوهي انتشار يافته است .
حسرت نبرم به خواب آن مرداب كارام درون دشت خفته است
دريابم و نيست باكم از طوفان دريا همه خوابش آشفته است
محمد رضا شفيعي كدكني يكي از پرمايه ترين و آگاه ترين شاعران معاصر است . وي با آگاهي فراوان از گذشته فرهنگي ايران قدم در اين راه نهاده است . شعر او جلوه گاه اجتماع و طبيعت است . زبان شعر او فصيح و دقيق و روشن است . او با شعر خود گونه اي از بارورترين زبان هاي تمثيلي شعر معاصر را به نام خود ثبت كرده است . در شعر او اثري از تملق گويي و يا پرگويي ديده نمي شود . زباني نرم و پر توان دارد تصاوير خيال در شعر او به روح مي رسد . او هرگز به دنبال وزن هاي عجيب و غريب نمي رود و قافيه را همچون عنصري خارج از شعر تصور نمي كند . اشعار او غالباً رنگ اجتماعي دارد . اوضاع جامعه ايران در دهه هاي چهل و پنجاه در شعراء به صورت تصوير ها و رمزها و كنايه ها منعكس است . كدكني بازيروبم الفاظ فارسي بسيار آشنا ست و در شعر از ديدگاهي انساني و اجتماعي سخن مي گويد .
شفيعي شاعري را با غزل آغاز كرد ، مجموعه زمزمه ها نمودار توانايي و آگاهي ويا ز شعر كلاسيك فارسي است و از سويي قدرت وي در غزل را نشان مي دهد . البته او خيلي زود قالب و بيان شعر سنتي را رها كرد و به سوي شكل زبان نيمايي روي آورد و به شعر اجتماعي و حماسي جديد پرداخت اين تغيير و تحول را در مجموعه شبخواني و از زبان برگ به خوبي مي توان دريافت . او با وجوديكه در مجموعه از زبان برگ ، از غزل عاشقانه فاصله مي گيرد اما روح لطيف تغزلي او هرگز رهايش نمي كند . شفيعي فريفته طبيعت است و طبيعت بزرگترين مايه الهام اوست .
با اين همه در درون اين شاعر پاكدل همواره اندوه تلخ و گزنده موج مي زند كه آن را با طبيعت در ميان مي گذارد . شفيعي با انتشار (( در كوچه باغ هاي نيشابور )) نشان مي دهد كه شعرش در مسير تكامل افتاده و راه واقعي خود را يافته است اين مجموعه نمودار تلاش اوست برا ي راه يافتن به نوعي شعر اجتماعي و حماسي و انساني .
آخرين برگ سفرنامه باران ،
اين است :
كه زمين چركين است .
دوستای نازنینم سلام
هر وقت بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید .ما که منتظر قیامت نیستیم ولی بهار شما مبارک. لازم می دونم سال نو رو بهتون تبریک بگم و امیدوارم سال پر از ،خیلی مهم نیس از چی ، خالی نباشه .
درس خونا درس بخونن ، شاعرا شعر بگن ، نویسنده ها بنویسن ،دزدا بدزدن،پلیسا بگیرن ، دوستای کمونیست ما قیام کن و برادرای بسیجی هم سرکوب.
به هر حال سال نوتون مبارک .
امیدوارم امسال پستای قشنگ تری براتون داشته باشم .
تبر به
دست ِ باغ ما ،
به ریشه فکر می کند
به تـــیرهای خانه اش همیشه فکر می کند
به آب هــــــای رفته ای که می رسد به پای من
به سایــــه هـــای ثـــابـــتـــی که زیـــر ِ دســـــت های من ...
و مــن سقــــــوط می کنم،به جـــــــــان ِ مــــــــرگ و زنــــــــدگـــــی
و مـــــن هنــــــــوز مـــــــــانــــــــده ام ، مـــــــــیــــــان ِ مــــــرگ و زنــــدگی
به انـــــعــــــکــــــاس ِ ضربــــــــــــــــــــ هـــــــــای تـــیـــشـــه، گـــــــوش مــــی دهم
تـــــــرانـــــــــه هـــــــای مـــــــرگ را ، هـــــــمــــیــــــــــشــــــــــه گــــــوش مـــــــی دهـــم
بـــــــــه ایــــــــــــن صــــــــــــدای آشــــــنـــــا "بـــزن، بـــــــزن ، اذان شــــــده "
تـــــبـــــــــر بـــــــه دســــــت ِ بــــاغ ِمــا ! تــــــــبــــــر چــــــــه مــهــــربــــان شـــــــده !
چـــــقـــــــدر بــــــــوسه مـــــــــی زنـــــــد بــــــــه دســــــــت هـــــای نــــــــازکــــــــــم !
از ایــــــــــن بـــــــــه بــــــعـــــد ِ قــــــصـــــــه را بـــــــبـــخـــش اگــــر کــــمی رُکــم
بـــــبــــخـــــــــش اگــــــــر بــــــــه یــــــــاد ِ مـــــــن مــــی آیـــــد اشـــتــبــاه ها
کــــــــــه پــــــاکـــــــــ هــــــم نمی شـــــود ، کــــثــــــافت ِ نـــــگــــاه ها
نــــگـــــاه هـــای هـــــرزه ای کـــــه پــــای ریـــشه کــــاشـــتـــی
قـــرارهـــای مــــحــکـــمی کــــه بــــا تـــبـــرگـــذاشـــــتی
شبیه سیـــبـــ می رسند و نوبـــتـــــ نـــــهــــال هـــا...
و من سقوط می کنم...! پس ازگذشت ِ سالها
اگر چه کُنده ای شدم ،
اگر چه بد شکسته ای
ولی ببین! هنوز هم به
روی من نشسته ای
تبر به دست باغ ما !
کمی به من نگاه کن!
اگر دلت برای من
نسوخت اشتباه کن
بزن به نام زندگی ،
تمام ِ باغ ، مال ِ تو
تنــــی شکسته مـــــال مــــن ،
زمیــــن ِ داغ مــــــال ِ تــــــــو