بهت سلام نمی کنم ماهی کوچولو !!!
چه سلامی ؟
چه علیکی ؟
خیلی دلم گرفته
.
از دست تو ! شایدم ، از دست خودم !
آخه این روزا فرق خودم رو با تو نمی دونم . می خوام به خودم فکر کنم اما سر از چشم های تو در می آرم .
نه اینکه سر از کار چشمات در بیارم . نه . سر از کار چشمات --- کسی درنیاورد ( این تیکه رو با آواز بخونید ) .
چشمات یه جورایی مثل انتگرال چهار گانه می مونن . بی فایده است اگه کسی بخواد وقت بزاره ، محاله بتونه حلش کنه . مثل من که حالا گیجم
. آخه این مسئله اصلا معلومات نداره . این همه مجهول تو چشمات چیکار می کنن ؟
اما می دونم که تقصیر خودمه . نباید ، یه بار دیگه بد قولی می کردم .
دو سال پیش ، به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ کس رو راه ندم تو زندگیم . وقتی ابوطالب[یه دوست عزیز که در یک تصادف رانندگی گمش کردم ] یه تکه از وجودم رو برداشت و با خودش برد زیر خاک ، فهمیدم که هیچ غریبه ای ، آشنا نمی شه مگه زمانی که یه تکه بزرگ از وجودت رو برداشته باشه . حالا اگه این آشنا بخواد بره اون تکه ای رو که برداشته ، پس نمی ده . چون قسمتی از وجود خودش شده . منم تصمیم گرفتم که دیگه اجازه ندم کسی تکه ای از وجودم رو ، گرو برداره .
آخه یواش یواش شبیه پازلی شده بودم که هر روز یه تکه ازش گم می شه . 
اما مگه ماهی کوچولوها واسه بازی کردن با برکه از کسی اجازه می گیرن ؟
سرشون رو می اندازن پایین و هی قلقلک می کنن برکه ای رو که حتی دوست نداره با هیچ ماهی کوچولویی بازی کنه .
ماهی کوچولو !!!
می دونستی همه ی برکه ها یه روزی دریا بودن ؟
شاداب و پر از جنب و جوش . پر از حرکت . پر از موج . می دونستی موج زمانی متولد میشه که دریا عاشق شده باشه و زمانی میمیره که دریا عشقش رو گم کرده باشه ؟
یه روز دریا خواست عادت کنه به مرغ های سفیدی که با سر و صدای زیاد داشتن با موج ها بازی می کردن . اما مرغ ها مهاجر بودند و فصل کوچ که رسید ، با اینکه واسه خودشون جا باز کرده بودن تو دل دریا ، پر کشیدن و رفتن تا سر به سر یه دریای دیگه بزارن . موج ها مردند و از دریا فقط یه برکه موند
.
تنهایی و عشق از دریا یه برکه می سازه . می بینی چه نسبت عمیقی دارن اینها با هم . نسبتی به عمق همه ی دریاهایی که ازشون فقط یه برکه باقی مونده .
خب ماهی کوچولو !!!
حالا از راه رسیدی و بی خبر از دل دریایی برکه ، هی بالا و پایین می پری و بازی می کنی و سر به سر ش می زاری .
می گن عاقل از یه سوراخ فقط یه بار گزیده می شه . اما عاشق ها که عاقل نیستن
. برکه اگه عاقل بود که الان دریا بود . برکه رو می شه گول زد . هزارتا ماهی کوچولوی دیگه هم بیان می تونن سر به سر ش بزارن .
دو تا قلاب پنهون کردی تو اون چشمای زلالت و هی زل می زنی به چشمای برکه و منتظری یه تکه از پازل رو هم ، تو برداری و یه روز که دلت خواست سربه سر یه برکه ی دیگه بزاری ، بپری و بری ؟
نمی گی چی قراره سر این برکه بیاد ؟؟؟
وقتی جدایی و عشق از دریاهای پر از موج ، یه برکه می سازه ، چی قراره از یه برکه بمونه وقتی تو هم تنهاش بزاری .
ماهی کوچولو تو رو به تموم دریاهایی که فقط یه برکه ازشون باقی مونده قسم می دم !!!
اگه قراره برکه ای رو تنها بزاری هیچوقت سر به سرش نزار .
یه برکه که مفهوم تنهایی رو خوب می فهمه
مهرزاد